|
در سکوت مرگ آور تو
سلام دوستان دلم برای اینجا تنگ میشه اما گرفتارم و فرصت نمیکنم زیاد به اینجا سر بزنم اما دلم میخواد بنویسم.... که این روزها گنگ و گیج ام... یه احساسی بهم میگه قراره برم..... کجا نمیدونم....... اما یه احساس بهم میگه قراره که برم و باید کارهای نیمه تمام ام را تمام کنم باید همه چی را روبراه کنم خیلی کارها باید انجام بدم که احساس سبکی کنم واقعا نمیدونم این احساس چیه............ این روزها دل خوشی ام سه تارم است و بس با آموخته های کم ام که در مکتب خانه ی استاد محمد رضا لطفی دارم یاد میگیرم بهم دلگرمی میده یه دلتنگی خیلی عجیب دارم یه احساس خیلی خاص انگار همه ی وجودم میخواد این زنده گی را به آخر برسونه انگار دل اش میخواد دوباره همه چی را از نو شروع کنه نمی دونم...... اما یه طوفان عجیبی در من شروع شده که انگار میخواد همه چی را زیرو رو کنه نمیدونم شاید همان آتشفشان خاموشی که بیش از 20 سال خاموش بوده داره فوران میکنه فکر کنم دیگه لبریز شده..... دیگه دل اش یه فریاد بلند میخواد یه آتیش بازی حسابی باز من و یه سری خط خطی های دیوانه وارم شما ببخش خواننده ی خوب من
دلم حال هوای دیگری می خواهد به قول یک دوست دلم میخواهد بگذارم احساس هوایی بخورد گاه چنان فرو می روم در انزوای خویش گاه دلم می خواهد پرواز کنم اما با کدامین بال ؟؟!! می نویسم اما از چه تو بگو از چه بنویسم از آنچه در خاطرات گذشته ام به جا مانده یا از حال که خود نمیدانم کجای این زنده گی ام اصلا نمی دانم حتی جایگاهم کجاست چیستم ... کیستم باور می کنی نمی دانم باور کن..... همچنان در این میانه ی زنده گی گم ام اسیر این روزها اسیر دنیا شده ام من هیچ وقت دنیایی نبودم و دوست ندارم دنیایی باشم اما این روزها چسبیده ام به دنیا و این مرا از خود بیزارمی کند مرا از خودم دور می کند دیگر از چه بگویم از چه می خواهی بدانی از چه؟؟ از تنهایی هایم از دست و پا زدن هایم از چه؟؟ می آیی می روی خودت هم نمی دانی چه می خواهی این هم یک پریشان گویی دیگر
سلامی از جنس بهار مدتهاست که ننوشتم..... وقتی سایه ای هموازه بر سر این نوشته هاست اینجا را برایم مثل قفس می کند اینجا برایم دنیایی از دلنوشته هامه..... اینجا لحظه هایی که از همه ی دنیا بریده ام پناهم بود پناه بی پناهی هایم مدتهاست که میام و می نشینم و نگاه میکنم اما هر چه سعی میکنم بلکه فقط یک خط بنویسم نمی توانستم اما با همه دردی که بر این دل سنگینی می کند روح حال و هوای دگری می خواهد روح ام دل اش آسمانی دیگر می خواهد دلش لمس زیبایی می خواهد...... روح ام چنان دل اش بی پروایی می خواهد دل اش عصیان می خواهد روح ام دلش یکی شدن میخواهد دل اش می خواهد همچو نیلوفر بپیچد و در بر بگیرد این حس زیبا را یکی شود . . . دلم این روزها هوایش بیقرار است یک بیقراری از جنسی که نمیدانم نام اش چیست . . . .
چقدر سخت بود چقدر برایم زجر آور بود گفتن این حرفها..... برایم رنج بود انگار قلبم را تکه تکه کردم بی موقع می روی بی موقع می آیی نمی گویی چه برسرم می آید؟؟!! اما باید می گفتم من را ببخش هر چه گفتم برای خودت بود تو به خاک سپردی همه ی احساسم را حال آمدی بر گور آنهمه احساس ناب نشسته ای ، چه می خواهی؟ منتظر چه می مانی؟ هان؟؟!!... . . . .
ترا با سکوت ساکن ات می شناسم ترا با نیشخند دل شکن ات می شناسم ترا با غم تنهایی خویش می شناسم برایم غریبه نیستی سالهاست که سایه ات در این سیاهی گم است آری سایه ات که نمی دانم به دنبال چه می گردد در این دلنوشته های تنهایی ام در این عمق سیاهی و سکوت ام چه میخواهی؟؟ حال که دائم می گذری از این دیار تنهایی رد پایت جا به جای اینجا می ماند بشکن این سکوت سنگین ات را... سالهاست که با سکوت ات این خلوتکده را رنج داده ای...
دوستی بعد از سالها آمد تلنگری زد بر خاطرات گذشته ام.... که بیا و ببین کسی که دلت را شکست خود چگونه شکسته است... در دلم بر او دوست ناسزا گفتم .. که با غم و درد دیگران اینگونه شادی می کند... این روزها دلم همراه دلی که شکسته است می بارد کسی که روزی دلم را شکست!! این روزها دلم برای هر دوی آنهایی که دلم را شکستند می بارد چون هنوز هم برایم عزیز است..... و نمی توانم غصه اش را ببینم نمی دانم چه آرزویی برایشان داشته باشم جز اینکه از خدا بخواهم شادی و لبخند را به هر دوی آنها هدیه دهد...
آشنایی می گفت: شادی و غم در کنار هم اند.... به تو میگویم ای آشنا شادی هایم را همراه شما خواهم بود درد هایم را در اینجا فریاد خواهم زد..... نام اش بیانگر همه چیز است حرف تنهایی من...!!!!
از برت دامنکشان ، رفتم ای نامهربان از من آزردهدل ، کی دگر بینی نشان ازمن دیوانه بگذر بگذرای جانانه بگذر بیخبر رفتم که رفتم ، رفتم که رفتم جام دست این و آن شو هرچه بودی هرکه بودم بیخبر رفتم که رفتم ، رفتم که رفتم بعد از این ، بعد از این ، کن فراموشم که رفتم |
About
Home
|