حرف تنهايي من

خیلی خسته ام ....

 نمی دونم چکار کنم دیگه فکرم کار نمیکنه وقتی بخودم میام می بینیم ساعتهای طولانی نشسته ام و به روبروم دارم نگاه میکنم بدون اینکه به چیزی فکر کنم خودم نمی دونم توی اون دیوار سفید روبرو دنبال چی میگردم
فقط میدونم که از خودگذشتگیها ... از صبرو تحمل زیاد ........ از حرف نزدنها ....از سکوت در مقابل هر چیزی ..... خسته شدم دلم میخواد فریاد بکشم بگم منهم یک آدمم .......منهم حقی تو زندگی دارم ...... اما به کی بگم که بهش بر نخوره یا اینکه غصه دارم نشه یا اینکه آخر سر هم طلبکار نشه ............. نه هرگز نمیشه حرف بزنم هر وقت می خوام با کسی درددل کنم یا با حرکاتش یا با حرفش بهم میفهمونه همینی که هست ...... یا اونیکه ازهمه نزدیکتر حتی تحمل شنیدنشو هم نداره و با زبون بی زبونی میگه خفه شو.... یا اینکه به دوست وآشنا بگی نظرش نسبت به بعضی آدمها بد میشه من دلم نمیخواد حتی اونیکه بدترین ظلمها و بدیها را در حقم میکنه از نظر بقیه آدم بدی بشه....... به بعضیها هم که بگی غصه دارت می شن
دلم کسیرا می خواد که نه منو بشناسه نه اطرفیانمو ....... اونموقع حداقل میشه درددل کرد


خسته از همه چیز از زندگی از خودم از .................. کاش هرگز بدنیا نمی آمدم

+نوشته شده در شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۱ساعت٤:۱۱ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

 

عشق هم دیگر این دل سودا را ترک گفته است .

 خاطرات اندوهگین سراسر حرمان عشق.....

بقدری سخت است که گاهی دل را مدهوش و بی حس میسازد

 ولی یک بی حسی که از درد دائمی ناشی شده باشد .


آخر چرا؟ چرا از هیچ چیز خوشم نمی آید؟ چرا هر چیز را عمیقا و حقیقتا و از روی ایمان نمی پسندم ؟ چرا هیچ حقیقتی برایم ثابت نمیشود؟ چرا اینقدر خود و همه موجودات راناقابل و شوخی و غیر حقیقی میپندارم ؟ چرا از پول همانقدر که در بدست آوردن آن بی قید و بی اعتنا هستم وقتی آنرا از من می دزدند یا میبرند ... یا حقی از من سلب میکنند همانقدر بی قید و بی تاثیر میباشم ؟ چرا زود میرنجم و زود می بخشمم و چرا دیر فراموش می کنم؟ چرا اثر هر حادثه ای اینقدر عمیق در قلب من میماند و در اینصورت چرا انتقام نمیکشم؟
و بالاخره چرا اینقدر در زندگانی خود را استهزا میکنم ؟ چرا بخود غرق شده ام ... معذالک بخودم نمی پردازم ؟ چرا از زینت اینقدر میگریزم و چرا از استراحت و عیش اینقدر خسته و متوحش و فراری هستم؟ چرا از زیاد حرف زدن و از زیاد حرف شنیدن و از اجتماعات متاذی میشوم . اگر تنبلی است پس چرا از نوشتن زیاد و خواندن زیاد و حرکت زیاد متاذی نمیشوم؟
گاهی خیال می کنم که این ملامات بواسطه اینست که عشقم تمام شده ولی می بینم به
یارم عشقی شبیه به مجنون و سر حد تفدیه و از خود گذشتگی دارم و در مورد دوست و رفیق هم همینطور ... بعضی اوقات علاقه جنون آمیزی در خود مشاهده می نمایم .
یک مناعت بیجا ... یک رقت بی مورد ... یک توقعات موهوم و یک انتظارات خارج از قاعده ای گاهی در خودم می بینم که بهیچ چیز جز جنون یا کودکی یا یک چیز دیگر که نمی دانم چیست حمل نمی توانم کرد و همچنین یک تهور و شجاعتهای بی فایده در کارهای خود دائما مشاهده می نمایم . اینها که گفتم همه مربوط به حالات روحیه من است و مثل این است که من در قلب خود یک چیزی می بینم که در قلب دیگران نیست یا بالعکس چیزی من کم دارم ... هر چه هست نمی دانم چیست !!!!!
فقط اینرا می دانم که خداوند مرا خلق کرده و چیزی از قلب مرا نگذاشته و وقتیکه برخاسته ام خداوند مرا ناقص دید آنوقت یک هدیه ای به من داد که دل مرا شکسته و مرا برای زندگانی تا درجه ای حاضر نموده و تسلایی به من داده باشد آن هدیه یک عشق و یک زندگی که هردو جز غم برایم چیزی به ارمغان نیاورده.....!!!!!!!!!

من آن پروانه آشفته حالم
که پیش از سوختن بال و پرش سوخت

.

.

.

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۱ساعت٢:۳٩ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

 

با دیدگان فرو بسته لب بر جام زندگانی نهاده ایم و اشک سوزان بر کناره زرین

 آن فرو می ریزیم


اما روزی می رسد که دست مرگ نقاب از دیدگان ما بر می دارد

 و

هر آنچه را که زندگی

مورد علاقه ما بود از ما میگیرد فقط آنوقت می فهمیم زندگی از اول خالی بوده

 آری ....

 جام زندگی از اول تهی بوده است

 و

 ما از روز نخست از این جام جز باده خیال ننوشیده ایم

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۱ساعت٦:۳٢ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

   صدای ناله من تو صحن کوچه پیچید......
یکی نشنید بغضش.... کسی رندانه خندید
نبودم لحظه ای شاد ... تو شبهای غم آباد
زهجران تو فریاد .... نکردی از دلم یاد .......
من تنها و دلسرد.......... کشیدم نعره درد
از این عشق دروغین .... از این رخساره زرد....
از این بی همد لیها... دلی دارم پریشان.... تو که هرگز نبودی ندیم ما غریبان ....
دلم از جنس شیشه ..........نزن بر ریشه تیشه
نداره تاب تیشه...

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۱ساعت۳:٠٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

می دانم همه می دانند عشق چیست و خیلی ها در این راه شکستها خورده اند اما باید بدانیم شیرینی عشق در شکست .. در فراق.. در جدایی هاست حتما می گویید چرا؟؟؟؟
می دانید چرا لیلی و مجنون ... شیرین و فرهاد ... رومئو و ژولیت .... این عاشق و معشوقها عشقشان زبانزد خاص و عام شد ؟؟؟ به خاطر همین شکستها و نرسیدنها .........
اگر آنها هم به هم می رسیدند هرگز عشقشان به داستانها و شعرها نمی کشید ..... آنها هم اگر به هم میرسیند آنوقت باید می نشستیم داستانهای گریه ها و غصه هایی را میخواندیم که به قول معروف تا خرشون از پل گذشت تا درگیر زندگی شدند آنهمه سختیها ... رنجها و مشقتها یی را که برای رسیدن به معشوق کشیدند فراموششان میشد اصلا یادشان می رفت روزی التماس خانواده دختر یا پسر را میکردند تا به هم برسند ......
پس ای عزیزان از شکست در عشق در اول راه اصلا غمگین نشوید چون اول شکست خوردن بهتر است تا بعد از رسیدن به معشوق .........
شکست بعد از رسیدن صدمه اش جبران ناپذیر است اما قبل از رسیدن قابل ترمیم .
بهتر از خود بیشتر بی اندیشید.....

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۱ساعت۳:٢٩ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

تنهایی !!!!

خسته ام از این روزگار ...

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۱ساعت۱٢:٠٦ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

عجب روزگار غریبیست.........
آنقدر فریادهای خفه شده در درونم هست ...

 دلم می خواهد فریادی بزنم که کوهها و صخره ها به لرزه بیایند .

اما حیف

 محال است . باز هم باید در گلو ....

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۱ساعت۱:٠٢ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام بر همه

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۱ساعت۳:٥٠ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()