حرف تنهايي من

+نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۳ساعت٥:۳۳ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام دوستان از این به بعد می خواهم بغیر از شعر مطالبی دیگر هم بنویسم که یه جورایی درد همه ما می باشدو مشکلات جامعه.....

شاید امروز نام (( دیوید کاپرفیلد )) شعبده باز معروف دنیای امروز را شنیده  و یا بارها برنامه هایش را از تلویزیون مشاهده کرده باشید . اما لازم است به  اطلا عتان برسانم خیلی برای کارهایش ذوق زده نشوید و او را شعبده بازی بی نظیر ندانید.

او دارای رقیبانی سر سخت در کشور خودمان است که صدها دیوید کاپرفیلد را در جیبشان می گذارند. بنده شک ندارم که کارمند محترمی که با پیج سر عائله و یکصد هزار تومان عیدی آبرومندانه ٫ ایام شب عید را پشت سر می گذارد و برای همه اعضای خانواده اش لباس و پوشاک و مایحتجاج خریداری میکند و جلوی مهمانهایش انواع و اقسام شیرینی و میوه های گران قیمت می گذارد شعبده بازی است که نظیرش را در هیج جای جهان نمی توان یافت.

پس بهتر است آقای دیوید کاپرفیلد عزیز به جای این که از دست زدن خارجی های مرفه بی درد به شوق آید سری به کشور ما بزند و پس از ملاقات کارمندان محترم ایرانی ٫ ذره ای از ترفندهای بی بدیل این بزرگواران آگاه شود.

آن گاه همه شاهد خواهند بود که تمام جهان او را خواهند ستود و برای همیشه برایش کف خواهند زد!!!!

+نوشته شده در یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۳ساعت۱:۱۱ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

با تو ایمنم

و با تو سرشارم

                - از هر چه زیبایی است

پناهم باش

تا سنگینی غربت

                از شانه هایم فرو ریزد

و ملال تنهایی

از چشمهایم

من از دور دستها آمده ام

از مزارع گندم

از کرتهای جالیز

و از سرزمینی که آسمانش

                   - تنها دو پیراهن  دارد

روزها آبی می پوشد

و شبها پیراهنی بلند

                   که تاب می خورد

                - در رقص هزار و یک ستاره روشن

+نوشته شده در شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۳ساعت٢:٥٦ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

این صبح ٫ این نسیم ٫ این سفره مهیا شده سبز ٫ این من و این تو ٫

                          همه شاهدند

که چگونه دست ودل به هم گره خوردند .... یکی شدند و یگــــــانه.

تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد ٫ آمدی و آمدیم .

اول فقط یک دل ٫ دل بود . یک هوای نشستن و گفتن .

یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن . یک هنوز با هم ساده .

رفتیم و نشستیم ٫ خواندیم و گریستیم .

بعد یکصدا شدیم . هم آواز و هم بغض و هم گریه ؛ همنفس برای

                   باز تا همیشه با هم بودن.

برای یک قدم زدن رفیقانه ٫ برای یک سلام نگفته ٫ برای یک خلوت

دل خاص٫ برای یک دل سیر گریه کردن.....

برای همسفر همیشه عشق..... باران!

باری ای عشق ٫ اکنون و اینجا٫ هوای همیشه ات را نمی خواهم

               ...... نشانی خانه ات کجاست؟!

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۳ساعت۳:٥٩ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()