حرف تنهايي من

 

چرا گریه ام نمی گیرد ، چرا اینقدر واژه هایم طعم کهنگی دارند ، چقدر به متنهای اساطیری شبیه شده ام ، چقدر به هذیان ... چقدر به نقطه های معلق گیج . چرا سر درگمی ام را در تن واژه ها ، توان تهی کردنم نیست ؟ چرا اضطرابم را در حنجره اشکها فریاد نداده ام ؟ مرا چه گشسته است ، مرا چه می شود ؟

چرا اینقدر زود حصارها همهمه ام را کور کرده اند ؟ چرا واژه هایم در تن پایان خزیده اند ؟ من برای نوشتن ، برای گریستن تشنه ام . من برای دریا بودن و مثل حقیقت آبی بودن دلتنگم .... مرا چه می شود؟

چقدر به هذیان مانند شده ام ؟..........

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۳ساعت۳:٥٧ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

نازنینم ، سال روز تولدت......

یک سال پیرتر شدن من ....

یا یک سال جوان تر شدن در دل !!!!

سالها اهمیتی ندارند!!

آن چه ارزش دارد وسعت روح است .............

نازنینم تولدت مبارک ...........

پارمیدا ۴ روزه

پارمیدا در ۲ماهگی

 پارمیدا در یکسالگی

پارمیدا در ۲۲ ماهگی

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۳ساعت٤:٢٧ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام دوستان آپدیت امروزم را بخوانید حتما متوجه خواهید شد ....

تقدیم به شهرام عزیز..... دلم میخواست آهنگ سیاوش قمیشی را که در سال 69 اولین هدیه ای که به تو دادم در وبلاگم بگذارم اما بلد نیستم به فلش تبدیلش کنم و این اهنگ الا یا ایها ساقی تقدیم به تو ای نازنین که شعر اولین کارت پستالی بود که به تو تقدیم کردم.... اگر یادت باشه ...ویادمه سه تا کاست بود دوتا سیاوش قمیشی و یکی فرامرز اصلانی که ترانه هاشون را خیلی دوست داشتم و هنوز هم دارم .. که هنوز من اون دو کاست سیاوش قمیشی را با بقیه آهنگهاش هیچ وقت عوض نخواهم کرد که زیباترین ترانه هایش می باشد همون آهنگ اگر دستام خالی باشه .........

این کارت عروسی ما هست که کاری از خودمان بود شعرش انتخاب خودم و طراحی از شهرام بود . یه عکس که خودمان انتخابش کردیم به خطاط دادیم برایمان نوشت و بعد هم شهرام هم به تعداد مهمانها چاپش کرد هنوز بعد از سالها میبینم خیلی ها هنوز این کارت را دارند.... خودم که خیلی دوستش دارم ...

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۳ساعت۳:۱٢ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام دوستان پست قبلی قصه ای بود که من خود نوشتم از دل سمک مهربان که سمک یک دوستان خوب و مهربانیست که دلش پر از حرف است و اینبار قصه ای که خود او برایم نوشته است برایتان مینویسم ....

 

دل سمک آنروز که سمک را دنیا آوردند تابستان نبود پاییز بود اما روشن بود. بادی آمد که قلبش را خشکاند اما نه از سمت سرمای پاییز بلکه از سمت انسانهایی که قلبهای سردشان عشق نمی دانستند. نمی دانم ! نمی دانم سمک چه رنگی بود اما آنقدر خوشرنگ بود که نتواستند زیبایی رنگ او را ببینند. رهگذران زندگی می خندند به محبتی که در دلش روییده بود.... محبتش را حماقت خطاب می کردند. فکر می کردند اگر کمک می کند و اگر دوست می دارد و اگر عشق می ورزد از سر بیکاریست..... آنهایی که نمی دانستند این تنها پیشه ای است که سمک در آن تواناست !

سمک نه در زندگی ضعیف بود و نه در ریاضیات اما چگونگی زندگی سمک با دیگران فرق داشت و با وجود حساب خوبی که داشت در محاسباتش اشتباهاتی می کرد. سمک عاشق کسی نشد اما همه را عاشقانه دوست داشت ..... قاصدک را .... مریم را..... پدر جوانی را که در این دریای دغدغه ساحلی ساخته بود از آرامش ..... سمک خاله پیری را که در کودکی اشکهای او را قربانی خنک شدن دلش می کرد دوست داشت. سمک دوست می داشت حتی کسانی را که دوستش نداشتند. سمک روزها فریاد می کشید بیایید دوست بداریم هم را و شبها خواب می دید که شما هم عاشق شده اید...

سمک شماره حسابی نداشت که کسی برایش عشق و محبت واریز کند!! سمک نه یتیم بود نه محبتی کم داشت که در دلهای بی محبت دیگران جستجویش کند. سمک می گفت بیایید به سراغ تنهایی من تا که از تنهایی درتان بیاورم تا بیاموزمتان عشق ورزیدن را ....!!! برایتان نوشتم بیایید عشق ... بیایید محبت ... بیایید خدا ... بیایید با هم بودن بفروشم به شما ...... نیامدید و بستم (( از مهربانی نگاهت ))‌ را ... چون نگاه مهربانی نیود که بخواند حرفهای قلب تنهای مرا ........

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۳ساعت۳:٠٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

همین جا از داداشی گلم قاصدک مهربونم تشکر میکنم که بهم یاد داد که چطوری آهنگ تو وبلاگم بگذارم و از شهرام عزیزم که کمکم کرد ...... این آهنگ انتخابی برای تشکر از قاصدک مهربون....

سلام دوستان ... من دوست دارم وقتی از حرف تنهایی خودم مینویسم دلم میخواد بعضی وقتها از دل دوستانی که نه خیلی زیاد ولی کمی میشناسم و میدونم که چقدر مهربونند بنویسم امروز هم با خواندن بعضی از کامنتها که دوست عزیزی برام مینویسه تصمیم گرفتم از دل مهربونش بنویسم از دل مهربونی که پر از حرف بنویسم از دل سمک مهربونم...... سمک جان امیدوارم که بخونی و بدونی هنوز هم هستند کسانی که به یادت باشند و پاسخگوی قلب مهربونت ......

من اینها را از دلت می نویسم اگر بد نوشتم خودت به بزرگواری خودت ببخش.... و در تصور خودم از تابستان تولد را آغاز کردم.

    دل سمک            

سمک تابستانی روشن دنیا را چشم گشود اما در همان آغاز تولد بادی از سمت سرمای پاییز گل قلبش را خشکاند و او از همان گلبرگهای خشکیده . دفتری داشت . سمک آبی را دوست داشت . عشق مرده اش هم آبی بود . خاکستری را نیز ، چون اندیشه اش را شبیه بود.

سمک در ریاضیات هم مثل زندگی ضعیف بود اما قانون یک به توان هر چیز برابر با یک را خوب می فهمید.

سمک در سوگواری عشقش دیوانه وار روحش را نیز کشت و شد بیروح بی عشق .... سمک بیروح ... سمک بی عشق هنوز اما روی زندگی قدم می زد.

سمک می گفت دلش دفتری است سرشار که بی کلید ممکن نبود گشوده شود. او می گفت فکرش غبار گرفته است . او می گفت کلید دفترش را به هر کس داد یادشان نماند این دفتر شکستنی است.

سمک دفتر دلش را که می گشود گریه نمی کرد . او میگفت همیشه دفترش را مرهم نهاده است . او میگفت گلبرگهای گمشده دفترش هیچ وقت پیدا نشدند... و من باز هم مثل همیشه گریستم . مثل هم آن بارها که دفتر دلش را ـ نیمه تمام اما ـ فرو بستم.

سمک می گفت : وقتی شعر دلش را خواند به او خندیدند و او در این سر درگمی غرقه بود تا بیابد این مجهول را که : راستی چرا؟

سمک به سهراب می گفت : به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته نیایید که شاید ترکی بردارد چینی تنهایی من!!!!!!!!!

سمک دوست داشت بر سر گور آروزهای جوانش سبدی اشک ببرد اما دیری بود چشمانش به او گل نمی دادند و سمک چقدر از آرزوهای جوانش خجالت می کشید . سمک !! بگذار حقیقت تو را نیز مثل قصه های دلت ناتمام بگذارم . فکر کنم در ازدحام دلت گم شده ام..............

+نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳۸۳ساعت۳:۳۸ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام

آقای عظیمی می دانم که خیلی حرفها در این دنیای بی رحم اینترنت شنیده اید وشنیده ایم اما اینرا بدانید که ساحل آرامش برای من و خیلی های دیگر یه دریچه ایست به سوی مهربانیها ...... در آنجا واقعا احساس آرامش می کنم و حرفهای دلم را خیلی راحت می نوشتم .. در آنجا با اینکه یکدیگر را نمیشناسیم اما با مهربانیها چنان به قلب یکدیگر راه پیدا کرده ایم که دلتنگتان میشوم .. من در آنجا عشق ، محبت ، دوست داشتنهای بی ریا ، پیدا کردم.من در آنجا یک دنیا صداقت یافتم .. پس بابایی گلم این ساحل آرامش را از ما نگیر و سایه مهربانت را همچون گذشته به ما هدیه کن.....

تقدیم به تو ای مهربانترین بابای دنیا......... وقتی گفتی فانوس دستانت را می بری ... همه فانوسهایی را که بعد از آمدنت در مسیر کور ذهن کاشته بودم تا احیا کنند ... به سیلاب سد شکسته بغض ، به گل فنا نشاندم و در کورسویی که نه چراغ دارد نه ستاره ، تنهای مطلق شدم . وقتی گفتی می روی و پنجره چشمانت را به روی من خواهی بست ، تند باد یاس همه آن دریچه هایی که روی رهایی سبز «‌ گشوده بودند » و حتی همه آن پنجره های بی غباری را که روی عبوری سرخ گشوده بودم در هم شکست و در مسلخی که نه پنجره دارد نه دروازه ، تنهای مطلق شدم......

وقتی گفتی خواهی رفت و سایه زیبای ساحل آرامش را حتی خواهی برد تگرگ بی مرهم فریادی که در خود شکست ، همه مرا و همه واژه ها را در تن پوشی از جنس یخ مصلوب کرد و من در یخبندانی که نه خورشید دارد و نه حرارت ، تنهای مطلق شدم......

گفتی تپش سرخ مداومت را در لطافت سینه ات پیچانده ای و به پا ایستاده ای که راهی شوی واین فقدان سیاه ، همه تپشهایم را به زنجیر بغض اسیر کرد و حتی سرخهای خون اشتیاقم را رسوب داد و من در بن بستی که نه تپش دارد نه لبیک رسوا ، تنهای مطلق شدم.....

آری ای عزیز ..... بابایی مهربونم ! گفته ای بر آنی که کوله بار بربندی و باز یادت رفت لرزش یک دل را نه می شود به زنجیر بست نه می شود به مشت کوفت . گفتی ام می روی و من اما باز زنجیری آن سکوتی بودم که هزارها فریاد خیس را در خود پرورانده است .... و طراوت دلت را لبیک گفتی و من اما تنهای مطلق شدم.......

اینک اما خواهم ماند و کرختی دستانم را با خیال داغ هرم صدایت توان خواهم داد و در این تنهایی مطلق همه تپشهایم را و دریچه نگاهم را و فانوس دستانم را و داشتن سایه ساحل آرامش را به انتظار آمدنت زنده و سرخ بر خواهم افراشت.........

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۳ساعت٥:۳۳ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()