حرف تنهايي من

         بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

                               که از حادثه عشق تر است

 

                          

 

سلام دوستان

روز ولنتاین روز عشق بر همه شما عزیزان مبارک

میخواستم امروز حکایت این روز را براتون تعریف کنم البته میدانم که شماها میدانید اما بعضی ها هستند که نمیدانند برای چه 14 فوریه روز ولنتاین شناخته شده..

در قرن سوم کشیشی به نام ولنتاین بود که در آنزمان امپراتور روم ازدواج را ممنوع کرده بود به خاطر جنگ و اعتقاد داشت اگر پسران ازدواج کنند دیگر به میدان جنگ نمی روند و یا درست نمی جنگنند... به همین خاطر به همه کلیساها اعلام کرده بود که عقد هر دختر و پسری ممنوع و اگر اینکار انجام شود حکم آن کشیش اعدام است.... اما این کشیش ولنتاین بر خلاف این دستور عمل کرد و دختران و پسران جوان وعاشق را مخفیانه عقد میکرد... تا اینکه امپراتور متوجه میشود و او را به زندان می اندازد در همین مدت که ولنتاین در زندان بود تا زمان اعدامش فرا برسد دختر زندانبان در آنجا رفت و آمد میکرد که این دو عاشق هم میشوند......... تا اینکه روز 14 فوریه روز اعدام ولنتاین فرا میرسد.

و کشیش نامه ای به دختر زندانبان می نویسد تا به سوی مرگ برود.

متن نامه این بود.

 

I LOVE YOU

                                        YOUR VALENTINE    

 

 

و به همین خاطر این روز را روز عشق نامیدند

امیدوارم شما عزیزان همیشه شاد باشید و به همدیگر عشق بورزید

 

.

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۳ساعت٢:۱٢ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

در گاه یاس پشت زخمهای مرهم نادیده دیده هایم صدایی بود که خیلی آشنا در ساحت تهی سینه ام تلالو می یافت که: کسی خواهد آمد با دستهایی از طایفه نور که قشنگ است و صبور وخواهد آمد با گلدسته ای از طراوت تمامی خلوصها و تو را در اریکه ای از عشق ، التیام خواهد داد..... و من از همان گاههای یاس بود که به انتظار نشستم تا بیاید همان که جنسی از طهارت داشت ... و سالهایی مات ، زخمهایم را گفتم صبر یعنی : می آید... آری من بی باکانه و صبور تمامی رویاهایم را مهر اعتماد نشانده بودم و در مسیری خاکستری رنگ ، رنگ منتظرهای کوچه های حافظ را گرفتم. من به حقیقت رویای زخمهایم تردیدیم نبود و به معجزه دستهای خدا نیز ..... و من منتظر ماندم تا روزی که مسیر خاکستریم رنگ غروب بگیرد و خوابهایم در تن زندگی ، رنگ جاری شدن را. من بزرگ شدم و زخمهایم نیز و در شبی که ستاره ها نجوای ملوسشان را پنهان نمی داشتند . در شبی که چراغانی آسمان ، تازه بود و دل راکد مانده ام دیگر باری نفس می کشید، من غروب تازه رسیده مسیر خاکستریم را و جاری شدن تمام خوابهای کهنه ام را درساحت سینه ام دیدم و آری زخمهای دردخیز قلبم با سایه ای قشنگ التیام یافتند و تمامی من در ضیافتی از شور و ادراک گم شد.... آری تو آمدی.

+نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۳ساعت٤:۱٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()