حرف تنهايي من

امروزه دیگر باور داریم که شعر اگر شعر و موسیقی آن ناب باشد . مرهمی موثر برای خلوت آدمی است .

جان کلام اینکه راز سر به مهر نامه ها به تمامی خواب یک ستاره است که همراه با ترنم موسییقی ما را به سر منزل معما می برد

به هر انجام..............

این هدیه زلال . برگ سبزی ست رهاورد فرزندان همین ملت و میهن جاوید .

باشد که به همت شما و عشق ....

عشق شما . انسان از نو شکوفه دهد.

از همه دوستان وبلاگی گرامی ممنون به خاطر تبریکات زیبایتان همیشه زنده و پاینده باشید.

+نوشته شده در جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت٤:٠٤ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام دوستان عزیز

امروز روز ی است که من ۳۰ سال پیش بدون خواسته خودم پا به این دنیا گذاشتم دنیایی که هیچ چیز جز غم و غصه و بیچارگی در آن پیدا نمیشه البته خوشیها هم هست اما اگه بخوای آمار بگیریم بدبختیها بیشتر

نمی دانم چند سال دیگر این روز خواهم دید اما به نظر من فکر کردن بهش بیشتر غصه های آدمو زیاد میکنه در ضمن شعر زیر را هم بخوانید برای همین روز است.

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت٤:٢٥ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام دوستان عزیز

ببخشید که بقیه داستان را هنوز ننوشته ام اما حتما می نویسم . این عکس دختر کوچولو من هست که اسمش پارمیدا می باشد نظرتون چیه خوشگله یا نه راستشو بگین.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت۳:٥٥ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام  دوستان عزیز
از اینکه اینقدر مطالبم را طولانی نوشتم و شما عزیزان را خسته کردم معذرت میخواهم چشم حتما ازاین به بعد کوتاهتر می نویسم .
در ضمن به  دوست عزیزی به نام خاطره که برایم ایمیل زده می خواستم بگویم انتقاد شما برایم ارزشمند است اما ای دوست عزیز میدانم و میدانی که اکثر خواننده های وبلاگ و کلا اکثر پرشین بلاگیها جوانها زیر 20 سال هستند که هنوز اول زندگی و اول راهند پس ما و شمایی که شاید چند سالی بیشتر و تجربه ای در زندگی داریم آنها را راهنمایی کنیم هر چند که من در  حدی نیستم که بخواهم نصیحت کنم یا راهنمایی فقط با این داستانهایم که البته این داستانها برای اشخاصی هستند که با امثال این خانواده ها دائم در ارتباطند مانند وکیل ، روانشاناس یا مشاوره خانواده و خبرنگار دادسراها می باشد که هر روز با این مسائل سر و کار د اردند و واقعا این بزرگترین مشکل جامعه و جوانان ما می باشد که از روی احساس و قلبی پاک دچار این موضوعات می شوند باید هشدار داد و سرنوشت دیگران را یا به قلم یا به تصویر کشاند تا درس عبرتی برای دیگران باشد . من فقط قصدم  از این داستانها همین می باشد و ا گر شما خاطره عزیز به کامنتهای من سری بزنید میبینید که بعضی ها خودشان اعتراف کرده و نوشته اند که این قصه ها آنها را  وادار کرده که بیشتر بیندیشند . میدانم همیشه بدیها و بدبختیها را نباید اینطور بهشان نگریست باید منفیها را در زندگی پاک کنیم و مثبتها را بپرورانیم .
اما همیشه می توان از  منفیها درس گرفت تا زندگی بهتری ساخت :
                 ادب از کی آموختی        از بی ادبان
دقیقا مانند بیت بالا همیشه باید بدیها را دید و به خود بقبولانیم اگر این بد است پس برای من هم بد است یا اگر این حرکت ناراحت کننده است پس اگر من هم انجام دهم برای دیگران ناراحت کننده است هر چند که ما انسانها بلانسبت همه خواننده های این وبلاگ همیشه در پی انتقام جویی و تلافی کردن هستیم تا بیاییم در مقابل بدی ، خوبی کنیم .
شاید هم راهی که برای کمک به جوانان گرفتم درست نباشه اما امیدوارم درس عبرتی باشد.
به امید روزی که همه جوانان به دور از مادیات ، زندگی پر از مهر ،گذشت ، فداکاری داشته باشند. به امید آنروز............

+نوشته شده در جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت٩:۱۸ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

             قحطی عشق                                                              

 می خواستم بگم خیلی بی نظیر بود ، واقعا در قد و قامت ستاره بی نظیر و بی همتا درخشیدیدن. ، مرسی .... اما شما غلو می کنین.                                                                       

 .نه، نه، اصلا . من لذت بردم. بقیه برو بچه های سر صحنه هم همین نظر رو داشتن .        

. ممنونم . اما خیلی از نقشم راضی نیستم؛ یعنی از نظر بافت رمانتیک قصه، خیلی گیرا و جذاب نیست. بر عکس خیلی کلیشه  ای به نظر می رسه ، ولی خب می خواستم این فرصت باقی مونده رو بی کار نمونم. تا وقت رفتن سرم گرم کار باشه بهتره . در ضمن دستمزدشم قابل توجه بود.                                    

. منم شنیدم که دارین از ایران می رین. شاید حق با شما باشه؛ اینجا چیزی واسه موندن نداره . راستش چند وقتیه که منم توی همین فکرم .کی میدونه ، شاید منم راهی   شدم!                                           

. اگه من کسی را اینجا داشتم ، هیچ وقت نمی رفتم . بعد از فوت پدرم ، فقط مامان و خواهرم و دارم . خواهرم سه سال پیش ازدواج کرد و با شوهرش رفت فرانسه . مامان هم چند ماه پیش رفت پیش شراره و شوهرش ، ولی بابا موند تا کارا رو سر وسامان بده . منم یه مقدار از درسم مونده بود، ولی متاسفانه وقتی باقی نماند تا بابا بتونه با ما همراه بشه.ـ حالا کی رفتتی هستین؟                                                                                      

ـ به محضی که کار فیلم برداری تموم بشه و وکیل بابا هم بعضی از کارای لازم رو انجام بده ، من راهی می شم. بعدا خودش املاک و مستغلات رو می فروشه و به حساب ما واریز می کنه. راستی با من  کاری داشتین  آقای فرزاد؟                                                          

ـ راستش یه حرف و حدیثی بود. ولی گویا الان نه وقت گفتنشه و نه دیگه فرصتی واسه این حرفا باقی مونده ، شاید قسمت جیز دیگه ایه. به هر حال موفق باشید.ـ

 ـ سر در نمیارم منظورتون چیه آقای مسعود فرزاد؟

 ـ  هیچی .... هیچی ... خب خانم شیفته من وقتتون رو نمی گیرم، تا فردا خداحافظ.

ـ خداحافظ

        --------------------------------

قلبم می لرزید و وجودم در کوره ای از آتش می سوخت، اما دستم یخ زده بود . گوشی تلفن انگار به دستم چسبیده بود و جرات نداشتم آن را زمین بگذارم . احساس مشمئز کننده ای سراسر وجودم را در بر گرفته بود ؛ احساسی همراه با خشم و نفرت ، نمی د انستم از خودم متنفر باشم یا از او ، که به این راحتی در خانه من ، با پول ، صبر ، قناعت  و حمایت من اعتبار یافته و حالا که نامی به هم زده و سری توی سرها پیدا کرده ، طریق خیانت را پیش گرفته ؟!

حس می کردم با تمام وجود، کم آورده ام . من به امید او با خانواده ام در افتادم و به عشق او به آنها قبولاندم هیچ کس در دنیا به اندازه مسعود مرا خوشبخت نخواهد کرد . آنچه  داشتم، به پایش ریختم و حالا دیگر من هم برایش کم هستم.

دلم می خواست آنچه را که چند لحظه پیش شنیدم ، باور نکنم . اما بدبختانه حقیقت داشت. بیشتر از آن که به این باور برسم، خیلی ها سعی کردند ماهیت پوشالی او را برایم فاش کنند و پرده از واقعیت مردی که یک عمر مثل بت او  را میپرستیدم ، بردارند. ولی هرگز نخواستم و نتوانستم به قدر ذره ای قبول کنم که ممکن است در انتخابم اشتباه کرده باشم.

وقتی این طور حکایتها را آدم از زبان این و آن می شنود و یا توی فیلم می بیند ، هیچ وقت فکرش را هم نمی تواند بکند که  امکان دارد چنین وقایعی برای خودش اتفاق بیفته .

ـ غزل !... غزل!.... کجایی خانم....؟ من یکی دو ساعت دیگه فیلم برداری دارم. ناهار حاضره یانه؟    

کاش می شد چشمم را می بستم و باز کنم و به  اندازه پنج سال به عقب برگردم. کاش می شد زمان به وقتی باز گردد که هرگز با مسعود آشنا نشده بودم. کاش می شد آدم قدرتی داشت تا طینت یک انسان را در نگاه او میخواند. آن وقت اگر می توانستم در آن نگاههای عاشق مسعود بخوانم که روزی به من خیانت خواهد کرد ، به جای آن که زندگی و جوانی ام را به پایش بریزم ، تف بر صورتش می انداختم.               

ـ غزل! پس چرا اینجا نشستی و مثل مجسمه قالی رو نگاه میکنی؟ مگه با تو نیستم؟ ـ چیه؟                                                                                                          

ـ تازه میگه چیه؟ پاشو! میگم یکی دو ساعت دیگه فیلم برداری دارم. زود باش ناهار رو حاضر کن . ان شاءا... که دوقلو ها کپه شون رو گذاشتن ، می بینم بعد عمری صداشون در نمی یاد؟....             ـ این چه طرز حرف زدنه مسعود؟!! این دو تا طفل معصوم بچه های من و تو هستن.... بچه وقتی گرسنه است، گریه می کنه.خیلی خب ، نمی خواد دوباره شروع کنی ، من جوونتر از اون بودم که به این زودیا بابا بشم . این تو بودی که خیلی بچه دوست داشتی.... می خواستی پات رو محکم بذاری و دلت گرم بشه. از خرج و مخارج زندگی هم که چیزی سر در نمی یاری. نشستی تو خونه و پات رو انداختی رو پات. خیال می کنی مسعود ماهی یه فیلم بازی می کنه و چند تا نوار می ده بیرون تا جناب عالی جلوی مامان و پاپاتون کم نیارین و همش پز بدین .

  ـ اشتباه به عرضتون رسوندن آقا. جناب عالی چیزی واسه پز دادن جلوی مامان و پاپای من ندارین. اون موقع که شما و خونواده تون آرزوی یه شکم سیر خوردن داشتین مامان و پاپای بنده تابستونا توی ییلاق شمیران و زمستونا رو تو کیش می گذروندن . نه نخورده ایم شکر خدا، نه ندیده، تو هم هر کاری می کنی واسه خودته و آسایش زندگیت . ناهار نیم ساعت دیگه حاضره . بچه هاتم چون تب داشتن و غذا ودواشون رو دادم، خوابیدن ، ولی تو که باباشون هستی ، نه از خواب و خوراکشون خبر داری ، نه  ازسلامت ومریضیشون .                                                                                                   

ـ چه حرفا؟!! از کی تا حالا ؟ چته؟ طلب داری؟!!

 ـ نه . بدهکارم .... به تو.... به همه  دنیا......                                                               ـ نخیر. اگه طلبکارید بفرمایین ، چک می کشم، خیال کردی مسعود اون قدر بدبخت شده که زیر دست تو باشه. چون یه روزی نداشتم خیال می کنی تا آخر عمرم بای تقاص پس بدم؟! خودت خوب می دونی که روی تو یکی رو سفید کردم. پیش مامان و پاپا و شوهر خواهر و خان داداشتون هم که کم نیاوردم . حالا هم که از خداشونه توی مهمونی هاشون بنده باشم تا بلکه چهار تا عکس و امضا واسه پز فامیل ودوستاشون بتونن  از من بگیرین......

 واقعا  که روت خیلی زیاده مسعود! خرت از پل گذشته دیگه ... نه؟  ـ یا گذشته یا نگذشته ..... منو که می شناسی غزل! اون قدر دیوونه هستم که پشت پا بزنم به همه چی .... سر به سرم نذار.

ـ من چه بدی به تو کردم؟ عاشقم شدی و گفتی که توی دنیا فقط تو رو  دارم و تو رو واسه خودم می خوام. گفتی تو دستم رو بگیر و بلندم کن . من آدمی نیستم که مثل گربه وقتی سیر بشم، پشت به اونی کنم که خوشبختم کرده بکنم. گفتی.....

ـ بسه دیگه ، اگه گفتم غلط کردم. هر روز هزار نفر از این قصه ها در گوش همدیگه می خونن . این همه زن و مرد و دختر و پسر توی این دنیا از من و تو عاشق تر شروع کردند . بعد خسته می شن. سیر می شن  و از هم می برن و هر کدوم می رن دنبال زندگی خودشون...                                               

ـ به همین راحتی ؟! پس بچه ها چی می شن؟! چه طور راجع به زندگی و آخر و عاقبت سه نفری بی گناه به این سرعت تصمیم می گیری؟!!

ـ مگه من بی ننه و بابا بزرگ نشدم؟!! این دو تا هم بزرگ می شن. برو یه سر به این یتیم خونه ها بزن . صد تا عین همین دو تا اونجا بزرگ می شن. بعدم می رن پی زندگیشون . خیلی دل نگرونی ، می تونی بشینی و مو هات بشه رنگ دندونات و بزرگشون کنی . ولی انتظار نداشته باش بیشتر از او چیزی که من و تو واسه ننه و بابامون کردیم ، واست دل بسوزونن یا زنشون رو به تو ترجیح بدن.

ـ یعنی با این حرفا می خوای بگی کار زندگی ما یکسره شده؟!!

ـ خیلی وقته خانم.. دیگه من و تو چیزی با بهانه ای واسه با هم بودن نداریم. طلب تو مهریته که بهت میدم.

 

 دوستان عزیز این داستان ادامه دارد.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت٤:٢٦ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

   

 

 

هووی فرنگی                                                                                                                      

 زن با صدایی بغض آلود گفت: دیگه نمی تونم آقای قاضی ! بهم حق بدین که نتونم توی جهنمی که این مرد برام درست کرده زندگی  کنم.                                                                                             

و سپس دست  در کیفش برد و قوطی قرصی را در آورد و ادامه داد : دستمزد تمام صبر و تحملم تو خونه این مرد، همین چند تا  قوطی  قرص اعصابه .                                                              

روز اولی که اومد خواستگاریم هیچی نداشت، اما من بدبخت با همه نداری هاش سر کردم. از شکم خودم و بچه هام زدم ریختم تو کاسه این نامرد . به خاطرش از همه دوست و آشنا و فامیل بریدم. به امیدی که چی ، یه روز آقا آدم می شه و جبران می کنه ، ولی وقتی با لاخره تونست یه سرمایه ای جور کنه و بیفته تو کار تجارت ، از این رو به اون رو شد. ندید بدید همینکه رفت دو تا کشور و اومد ، هوایی شد و حالا هم مزدم رو به غیر از کتکهای روزانه ، با آوردن یه هووی فرنگی داد.                                               

زن به اینجا که رسید با صدای بلند شروع به گریه کرد و گفت : حالا هم مثل همیشه هیچی نمی خوام ، فقط طلاقم رو بده و راحتم کنه.                                                                                   

یکهو مرد با عصابنیت از جا بلند شد و گفت: خلاف شرع که نکردم ، رفتم زن گرفتم.اما قاضی با صدای بلند فریاد کشید : بشین سر جات! تو می دونی برای  ازدواج مجدد باید از زن اولت اجازه می گرفتی؟! مرد که انگار حرف در دهانش ماسیده بود، دست از پا درازتر سرجایش نشست. سپس قاضی صدایش را صاف کرد و گفت : در هر صورت مهریه زن عندالمطالبه است و هر وقت هم که بخواد ، مرد موظفه اونو تمام وکمال بپردازد. ولی مرد با پررویی گفت: ندارم. و زن با حالی که با گوشه چادرش اشکهایش را پاک می کرد، گفت: اگه حاضر شه بچه ها رو به من بده ، همه مهریه ام رو می بخشم. مردگفت: نه بچه ها رو میدم و نه پولی دارم که بابت مهریه بپردازم. قاضی: پس در صورت عدم پرداخت مهریه ، راهی زندان می شی.   

مرد که انگار زیرش آتشی روشن کرده باشند با عصبانیت گفت : چه کار کنم؟ ندارک که بدم. از کجا بیارم؟ در ضمن بچه هامم دوست دارم .                                                                              

زن با شنیدن این حرف داد کشید : تو اگه پدر بودی ، اگه بچه هاتو دوست داشتی ، عین آدم مینشستی و زندگی می کردی بی لیاقت.                                                                                   

قاضی هر دو را دعوت به آرامش کرد و گفت: بالاخره باید یک راه را انتخاب کنی ؛ یا مهریه یا بچه ها ، چون این بار پنجمی است که  در دادگاه حضور پیدا می کنید ، پس همین امروز باید قضیه فیصله پیدا کنه.   مرد که در میان عمل انجام شده قرار گرفته بود . لحظه ای سکوت کرد و به فکر فرو رفت . شاید با خودش می اندیشید که این طوری بهتر است ؛ زیرا نه مهریه ای می پردازد و نه بچه ای باقی می ماند که جلوی دست و پایش را بگیرد . به همین خاطر رو کرد به قاضی و گفت: خیلی خب از بچه هایم می گذرم .زن با شنیدن این حرف نفس راحتی کشید و دو فرزندش رامحکم به خود چسباند. سپس از جا بلند شد و لبخند زد از چشمانش خوب می شد فهمید که این اتفاق برایش حکم آزادی از یک زندان را دارد.              

این هم گوشه ای از دردها، رنجها و بی عدالتی هایی است که نسبت به یک زن روا داشته می شود. زنی که حق دارد زندگی آرام در کنار همسر و فرزندانش داشته باشد.                                               

 

دوستان و عزیزان الخصوص آقایان ناراحت نشوید و فکر نکنید که فقط می خواهم بگویم که در حق زن ظلم می شود نه اینطور نیست حتما در مورد ظلمهایی که در حق مردها هم میشود داستانی می نویسم.  

+نوشته شده در دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت۳:٤۸ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام دوستان ببخشید که چند روزی نبودم.

در سال 1983 ، در سن پنجاه و یک سالگی ، با داشتن چهار فرزند ، گوش درد عجیبی رفتم ، پزشکان دلیل آن را گشف کردند : سرطان  حنجره .  اما به من اطمینان دادند که لازم نیست تمام حنجره ام را بردارند . بعد از جراحی ، وقتی چشم باز کردم ، از سرما  می لرزیدم و شدیدا به پتو احتیاج داشتم . دهانم  را باز کردم که پرستار را صدا کنم ، اما هیچ صدایی بیرون نیامد.  صدایم را از دست داده بودم . یک    سال بعد طول کشید تا حرف زدن  از راه مری را یاد  گرفتم . هوا را به درون مری میکشیدم و کلمات را به دقت بیرون می دادم. صدای جدیدم هیچ آهنگی نداشت . بی صدا میخندیدم و بی صدا می گریستم. یک بار که به تلفن جواب دادم ، طرف مقابل گفت :(( تو چی هستی ، یک جور آدم آهنی هستی؟))فکر می کنم برای سیگار کشیدن تاوان سنگینی پرداختم ، اما حداقل زنده و کلی دور از سیگار بودم. در سال 1990 ، پزشکان متوجه شدندکه سرطان  به سمت راستم سرایت کرده است. در بیمارستان از خود می پرسیدم : (( چرا من؟)) بعد فکر کردم شاید این مجازات بازیگر شدن بود و با خود می گفتم :((ببین چند نفر را به سیگار کشیدن ترغیب کرده ای)) با خود عهد کردم که اگر زنده ماندم علیه سیگار حرف بزنم. عمل جراحی بسیار دردناک بود . هنوز هم اغلب اوقات درد دارم . سعی می کنم به مرگ در اثر سرطان فکر نکنم . اما احتمالش وجود دارد.                                                                   

همین اواخر یک شب سه دختر نوجوان را دیدم که منتظر اتوبوس بودند . آتش سیگارشان مثل کرم شب تاب می درخشید . گفتم : ((خانم ها ، اجازه بدهید خودم را معرفی کنم)). قار قار صدایم آنها را وحشت زده کرد. گفتم :((وقتی به سن شما بودم سیگار می کشیدم . شاید برای شما مهم نباشد که در چهل سالگی تان چه اتفاقی بیفتد . می دانم مهم نیست، چون برای من هم نبود. آن روزها فقط دلم می خواست بی پروا و فریبنده باشم مثل بازیگر تبلیغات ، اما آن تبلیغات به این منظور تهیه می شوند که شما را تحت تاْ ثیر قرار دهند. من این را خوب می دانم ؛ چون خودم به تهیه آن کمک کردم)). در مورد حرفه بازیگر تبلیغی و بیماری سرطان برایشان حرف زدم . بعد یقه ام را کنار زدم و گفتم :(( نگاه کنید ! این مری من است ، از این جا تنفس می کنم ، می بینید حالا چقدر فریبنده ام؟))                                              

آنها را ترک کردم در حالیکه چشم هایشان گرد شده بود . نمی دانم آنچه را که می خواستم بگویم فهمیدند، یا نه. جوانان باید تصمیم بگیرند . فقط امیدوارم مثل تصمیم گیری من این قدر طولانی نشود.                                                                                                

  به امید روزی که هیچ عزیزی سیگار روشن نکند بیایید سیگارتان را یک بار برای همیشه خاموش کنید. خواهش می کنم به سلامتی خود فکر کنید به آینده تان ، به امید  آنروز....                                                            

                                                            

                    

 

+نوشته شده در دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت٤:۱٥ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

جانت سکمن شصت و سه ساله می گوید: اغلب فکر می کنم اگر آن روز بعداظهر در سن چهارده سالگی به کنار ساحل نمی رفتم زندگی ام چه شکلی به خود می گرفت؟ یک لباس زیبا پوشیده بودم ، بعد از شنا ، برای رفع خستگی روی ماسه ها قدم می زدم که مرد خوش لباسی جلویم را گرفت و گفت : ((ببخشید دختر خانم، فکر می کنم شما به درد بازیگر شدن می خورید)) بعد، کارت ویزیتش را به من داد. من گفتم (( وای متشکرم.)) وقتی کارت را به مادرم نشان دادم گفت : (( حتما شوخی کرده)) فکر می کردم مارم اشتباه می کند. در چهارده سالگی قدم 175سانتی متر ، موهایم بلند وبلوند ، دندانهایم زیبا و اندامم متناسب بود . دور از چشم مادر ، به آن مرد تلفن کردم.آنجا واقعا دفتر استخدام بود و مرا استخدام کردند . طی سه سال بزرگترین شبکه زنده تلویزیونی را فتح کردم ! هیجان انگیز بود. در یکی از بزرگترین باشگاهها ، لباس شب آبی رنگ می پوشیدم ، گوینده پکی به سیگارش می زد و مودبانه می گفت:(( سیگار چستر فیلد هیچ طعم نا مطلوبی به جا نمی گذارد )) و من می گفتم :(( بله حق با اوست)) . چندی بعد من شروع به تبلیغات سیگار (( لاکی))‌کردم و عکسم در حال لبخند زدن ، روی جلد میلیون ها مجله چاپ شد . روی کوه پر برف ، در حالی که چوب اسکی و سیگار لاکی در دستم بود و باد موهایم را نوازش می کرد مردم را به کشیدن سیگار لاکی که مثلا به آنها شخصیت می داد، تشویق می کردم . البته آن کوه فقط نقاشی زمینه بود ، من هم اصلا اسکی بلد نبودم . حتی سیگار هم نمی کشیدم . اما هنگام عکس برداری از همین صحنه ، مدیر یکی از کارخانه های سیگار مرا به کناری کشید و صمیمانه گفت : خوب بود سیگار کشیدن هم یاد می گرفتی ، آن وقت بهتر می دانستی چه طور سیگار را نگه داری و به آن پک بزنی... او اصراری نکرد ، اما من در سن هفده سالگی دلم می خواست هر چه زودتر یک زن کامل شوم . طولی نکشید که اولین پاکت سیگار راخریدم. اولین پک افتضاح بود، مثل این بود که طناب سوخته ای را بمکم . اما من مصمم بودم در این زمینه پیشرفت کنم و هر بار که امتحان می کردم کمی برایم آسان تر می شد. من نفهمیدم که با دست خودم ، نیاز به نیکوتین را به طور تصنعی در بدنم ایجاد کرده ام. طوری که دیگر سیگار می کشیدم احساس آرامش می کردم و اشتباها آن را نوعی لذت تصور می کردم . به زودی روزانه بیش از یک پاکت سیگار می کشیدم

نهایتا برای اداره خانواده شغل بازیگری را ترک کردم ، اما سیگار کشیدن را ترک نکردم . هر بار به خودم می گفتم : از فردا شروع می کنم

این داستان واقعی است و ادامه دارد......

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت٤:٠٦ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

من لیلی هستم
 

همهمه داخل اتوبوس هم نتوانست او را از فکر بیرون آورد .سرش را به شیشه اتوبوس چسبانده بود و با حرکت ممتد اتوبوس تکان می خورد.اشک چون شبنمی بر گونه هایش نشسته بود . گونه هایی که روزی از سر شوق و شادی سرخ و سفید بودند و حالا رنگ زرد درماندگی به خود گرفته بود. گرما، فشار و اعتراض مسافران باعث شد، کسی متوجه بار غم سنگینی که روی تن نحیفش افتاده بود نشود. خودش هم ملتفت غصه ها و غم های نهان و آشکار مسافران خسته که ساعتها را در ایستگاههای بی سایبان و صندلی آن منتظر ایستاده بودند نشد.

عکس خودش را بر شیشه اتوبوس وقتی که در مقابل دیوار سنگی ایستاد، دید. چقدر خسته و آزرده و تنها بود. انگار نه انگار که یک دختر هجده ساله است که چندوقت پیش همه فکر می کردند که چهارده سال بیشتر ندارد ؟ سرزندگی و سر حالی او زبان زد خاص و عام بود. اما حالا درست مثل گلی که او را از شاخه جدا کرده باشند و تنها برای لحظه ای در دست بگیرند و بو کنند و وقتی پژمرده شد، در گوشه فراموشی پرتش کنند،شده بود. احساس ندامت، سرزنش کردن خود، اشک ریختن ، غصه خوردن و ناسزا گفتن هم باری از قلب رنجیده اش برنداشت. اتوبوس به ایستگاه ساختمان دل انگیز که رسید، همه چیز دوباره مثل یک فیلم ملال آور و تکراری جلوی چشمانش نقش بست، فیلم زندگی اش با سکانس عشقی آغاز شد

شب ـ داخلی ـ اتوبوس ـچند ماه پیش

روی صندلی لم داده بود و به آرزوهای دور و درازش فکر می کرد ، فکر می کرد اگر این جاده طولانی تمام شود، رویاهایش تمام نخواهد شد. باد خنک صورت پر از طراوتش را نوازش داد و او را غرق غرور کرد. چشمانش را بست و خود را در آسمان خیال رها کرد. اما تا چشم باز کرد چیز عجیبی دید که دلش را به لرزه در آورد . دو چشم عسلی بزرگ که با التماس به چشمانش خیره شده بودند. انگار دو آینه شفاف بودند که چهره اش را منعکس میکردند.از آن دو چشمان عسلی دو قطره اشک مثل رودی کوچک جاری شد. وقتی به لب ها رسیدند ، لب ها به حرکت در آمد و صدای بغض داری از آن خارج شد و شنید:(( چقدر شبیه اونی!... نه اصلا خودشی!))؟

سرخی گونه های (( نسترن)) از شرم یا از غرور ، سرخ تر شد. گریه به هق هقی تبدیل شد، چند مسافر که مشغول کار خود بودند ، زیر چشمی نگاهی به آنها انداختند. (( شهریار )) 25 سال داشت و در چند قدمی نسترن روبروی او در ایستگاه ایستاده بود و سوار اتوبوس شد. بدون مقدمه و بدون در نظرگرفتن این که نسترن غریبه است، انگار که سالهاست او را می شناسد ، سفره دلش را برای او باز کرد :((من شهریار هستم، عشقی داشتم به نام لیلی ، لیلی همه چیز و همه کس من بود. وای که چقدر شبیه تو بود، نگاهش ، خنده هایش ، حرف زدنهایش، همه چیز ... گریه امانش نداد. نسترن دلش برای او سوخت و با گریه های شهریار همراهی کرد. بدون این که بداند سر لیلی چه آمد. آیا بی وفایی کرد و یا با کس دیگری ازدواج کرد. آیا گم شده؟ آیا مرگ او را در چنگال خود گرفته؟ شهریار ادامه داد:((لیلی را کسی از من گرفت که هرگز دستم برای انتقام گرفتن به او نمیرسد، آی قدر قوی است که دارد مرا هم از پا در می آورد )). نسترن با صدای لرزانی پرسید:(( چه کسی؟!)) شهریار با حالت درماندگی گفت:(( مرگ ، مرگ او را از من جدا گرد تو را که دیدم ، ناگهان به یاد او افتادم . و گفتم این لیلی است، ببین روزگار چطور سر به سرم می گذارد و هی آتش به جانم میزند.

مهربانی و احساساتی بودن شهریار در دل مهربان نسترن جا خوش کرد. دوست داشت برای او کاری کند. اتوبوس در آن شب به راهش ادامه داد و به ایستگاه آخر رسید که برای شهریار و نسترن اولین ایستگاه عشق و دوستی بود. همان جا پیمان دوستی بسته و قرار دیدارهای دیگر گذاشته شد.

نسترن برای شهریار توانست جای خالی لیلی را پر کند . شهریار نزد نسترن کمتر از لیلی نام ویاد می کرد . مدت ها بعد وقتی نسترن چیز مشکوک و غیر قابل تحملی از شهریار ندید، رابطه اش را با او محکمتر کرد از اینکه توانسته بود شهریار را آرام کند خوشحال بود ، ماهها گذشت و عشق آن دو منتهی به ازدواج شد، اما رفتارهای نا بهنجار شهریار، شک کردن های می مورد، کتک زدن های بی دلیل و خشم و عصبانیت بی جهت عرصه را برای نسترن تنگ کرده بود. شهریار به هیچ صراطی مستقیم نبود. تا اینکه یک روز زنی جوان صدای زنگ تلفن خانه نسترن را به صدا در آورد و سر از رازی بزرگ برداشت و گفت:(( سلام، من لیلی ، همسر سابق شهریارم و ...)) نسترن دیگر چیزی نشنید . انگار داشت کابوس می دید بعدها فهمید چه کلاهی سرش رفته و چشم و گوش بسته و ندانسته ، فقط به خاطر یک مشت حرف های ترحم انگیز و گریه های تمساحی شهریار فریب خورده بود ...؛

ناگهان صدای راننده او را به خود آورد :(( ایستگاه آخره خانم! بیدار شید ، ایستگاه آخره ، پیاده شید...)) مدارک ازدواجش در دستش عرق کرده بود، مدارکی که هنوز جوهر آن خشک نشده بود.؛

 

 

 

خانمها و آقایان عزیز هیچ فرقی نمیکند همه باید مراقب باشیم که هرگز نگذاریم کسی احساسات ما را به بازی بگیرد و از مهربانیتان استفاده کند همیشه سعی کنید عاقلانه تصمیم بگیرید حتی برای دلسوزی ، احساساتی برخورد نکنید

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت۱٠:۱۱ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()