حرف تنهايي من

دل روشنی دارم ای عشق

صدایم کن از هر کجا می توانی

صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران

صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن

صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو

بگو پشت پرواز مرغان عاشق

چه رازیست؟

بگو با کدامین نفس

ـ می توان تا کبوتر سفر کرد؟

بگو با کدامین افق

ـ می توان تا شقایق خطر کرد؟

مرا می شناسی تو ای عشق

من از آشنایان احساس آبم

و همسایه ام مهربانیست

و طوفان یک گل

ـ مرا زیرورو کرد

'پرم از عبور پرستو

صدای صنوبر

سلام سپیدار

'پرم از شکیب و شکوه درختان

و در من طپشهای قلب علف

ـ ریشه دارد

دل من ، گره گیر چشم نجیب گیاهست

صدای نفسهای سبزینه را میشناسم

و نجوای شبنم

مرا می برد تا افقهای باز بشارت

مرا می شناسی تو ای عشق

که در من گره خورده است احساس رویش

گره خورده ام من به پرهای پرواز

گره خورده ام من به معنای فردا

گره خورده ام من به آن راز روشن

که می آید از سمت سبز عدالت

دل تشنه ای دارم ای عشق

صدایم کن از بارش بید مجنون

صدایم کن از ذهن زاینده ابر

مرا زنده کن زیر آوار باران

مرا تازه در نفسهای بار آور برگ

مرا پل بزن تا سحر

ـ تا سبد های بار آور باغ

ترا می شناسم من ای عشق

شبی عطر گام تو در کوچه پیچید

من از شعر پیراهنی بر تنم بود

به دستم چراغ دلم را گرفتم

و در کوچه عطر عبور تو پر بود

و در کوچه باران چه یکریز و سر شار

گرفتم به سر چتر باران

کسی در نگاهم نفس زد !

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۳ساعت٢:٤۸ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام به دوستان خوب و مهربونم

این شعر تقدیم دوست مهربانم سمک عزیز

اما یه چیزی میخواستم بگویم به همه دوستان مخصوصا سمک عزیز بیایید اگر مهربانی میکنیم به خاطر خود مهربانی باشد نه باخاطر خودمان یا شخص دیگر من اینرا از قاصدک مهربان یاد گرفتم هر چند که خیلی سخت است اما تمام تلاش خود را میکنم که فقط مهربانی را به خاطر مهربان بود بیاموزم نه انتظار دیگری داشته باشم که آنگاه لذت خواهم برد از زندگی خویش امیدوارم شما هم همینگونه باشید مخصوصا سمک عزیز هیچگاه به این فکر نکن که اینهمه مهربانی کرد نتیجه ای نگرفتی چون اگر بخواهیم به دنبال پاسخ باشیم باید دور مهربانی را یک خط قرمز بکشیم . امیدوارم موفق باشید دوستان خوب من .

 

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

- آشنا تر شد

سایبان از بید مجنون ،

- روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی یک گل شناور شد

مهربانی را بیاموزیم

یک نفر تنهاست

یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست

در زمین زندگانی

آسمان را می شود پاشید

می شود از چشمهایش.....

چشمها را می شود آموخت

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بیدریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!

می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجویی داشت

در کجا یک کودک دهساله رد دلواپسی گم شد؟

در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟

دوستی را می شود پرسید

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بیاموزیم

+نوشته شده در شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۳ساعت٥:۳٥ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام دوستان خوبم میخوام امروز درد دل یکی از دوستان را بنویسم همانطور که برام نوشته بدون هیچ کم وکاستی براتون مینویسم اون احتیاج به همدردی داره بیایید بهش ثابت کنیم که هنوز هم مهربانی هست هنوز هم دستی هست که به کمک ما بیاید به او ثابت کنیم هنوز هم میشه زندگی کرد ما همه حاضریم به او کمک کنیم تا دوباره به زندگی زیبا و پر از شادی برگرده من به یاری شما نیاز دارم که به این دوست خوبم کمک کنم .

نمیدانم اسمش چیست اما به نام سامک یا سمک میشناسمش اگر اشتباه مینویسم مرا ببخشید پس بخوانید و با او همدردی کنید ..........

سلام مریم مهربونم...

برات از کجا بگم مریم..... از دل شکسته ام بگم یا از قلبی که دیگه چیزی براش نمونده؟؟ شاید دوست داشته باشی از لحاظات تنهایی من بشنوی؟؟؟!!!

آره خودمم ترجیح میدم از لحاظاتم بگم .... لحظه هایی که برای پیشگیری از وقوعش کلی از عمرمو حروم کردم !! زمانهای بسیار مهمی از زندگیمو دادم بلکه دوستانی ذخیره کنم برای زمانهای مثل الان .... ولی الان منم pc و این و چند تا کتاب و یک قلم و یک دفتر ......

میدونی مریم بیا اصلا این نوشته ها رو بزار تو وبلاگت ....... بزار همه ببینن ... بزار هر کی میبینه .... یه ذره به کارش و به نامهربونیهاش فکر کنه ...... بزار آدما بدونن دل شکستن از دروغ و غیبت و زنا خیلی بدتر .....بزار آدما بشنون که بی مهری و بی محبتی از هر سلاحی بهتر میتونه یه آدمو نابود کنه .... به قول اون نوشته آخریت « یه وقتهایی دوستیم بعدش دوست نیستیم » ...... حالا میدونی چه وقتهایی دوستیم و چه وقتهایی دوست نیستیم؟؟؟

وقتهایی دوستیم که به کسی احتیاج داریم و وقتهایی دوست نیستیم که دیگه به اون آدم احتیاج نداریم ....

همیشه هر جا کامنت گذاشتم آخرش گفتم آدما بیاین با هم مهربون باشیم تو این دنیا کاری برای انجام دادن نیست جز مهربونی کردن .... اما هیچ کس نشنید .... همه فقط فکر کردن من شعر دارم مینویسم....

فکر کردن من شاملو یا سهراب سپهری هستم؟!؟!؟..... نه من سمکم « سامکم » .... سمک نه شاعر نه نویسنده..... سمک فقط دلش از دست شما آدما خونه ..... سمک مهربونی کرده اما مهربونی ندیده ......میدونی سمک باخته......سمک عشق باخت ....... سمک محبت باخت...... سمک همه چیزشو باخت....سمک هیچی نداره نه تو این دنیا نه تو آخرت . سمک همه چیزشو داد که تنها نباشه ... اما سمک همه چیزشو داد باز هم تنهاست..............

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۳ساعت۳:٥٤ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()