حرف تنهايي من

سلام دوستان گرامی ...... گاهی وقتها شعرها و یا مطالبی را می نویسم که در آن از کلمه تو استفاده شده خواستم فقط بدانید که این تو هیچ مخاطب خاصی ندارد و اصلا وجود نداره ....... گاهی حضورش در درونم پررنگ میشه که باهاش درددل میکنم...... و این حرف تنهایی من است که گاهی با این تو گفته می شود که نمیدانم شاید خدا باشد یا هم ..... نمی دانم هر چه هست وجود ندارد.... اینرا نوشتم فقط برای اطلاع خوانندگان عزیز و مهربانم........ امیدوارم همیشه چشمهای زیبایتان از سر شوق بگریند و لبهایتان از روی شادی بخندند.........

 

برهوت دلم بوی واژه ندارد. برهوت دلم سرشار از سراب رنگ توست: خواب بوی چشمانت . اما زمان را که ستاندی زمین را خود از وجودم ستاندم و اینک درحصار دستانم که را جز قلم دارم؟....

دستهایم از بوی قشنگ حضورت تهی است . دلم گرفته است . دلم مثل رودی که صدایش را به قفل دیوار ، خواب برده اند گرفته است . چقدر بوی کهنگی گرفته ام . چقدر تکیدگی دستانم رنگ تکرار گرفته است و واژه ها این رنگ ناخوش را ببین چه سان می گریزند.... تو هم گریختی بی که دمی به نظاره نشینی طراوت دلی را که نفسش هجی سرخ عشق است . تو هم رفتی به که آبی واژه های سینه ای را که از نسل تازه های آرزو بودند. دل بسوزانی و من آن قدر در سرزمین بی حصار رویا پی ات دویده ام که اینک بوی رویا گرفته ام و چشمهایم شکل اوهام شده اند.

رفتی بی که در لحظه ای که پژواک رفتن در تنت جاری بود در سراسیمگی سایه ام جنون را نظر کنی و در متن سینه ام قصه هذیان را .... و اینک آری از ناشفیقی تلخ گامت ، دستهایم افسانه های اساطیری مرگ را مانند شده اند ودلم برهوتی متروک و زخمی را .... نه تو را لغزشی نبود من خود تو را گریزاندم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۳ساعت۳:۳۱ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام دوستان عزیز ..... باید از بابا عظیمی ممنون باشم که به خاطر روز میلاد قشنگش که باعث شد مدتی این وبلاگ رنگ شادی را به خودش ببینه...... امیدوارم که همه خواننده های گرامی همیشه دلشون پر از شادی و لبشون خندان باشه... که غم و غصه درد بدیه....

 

          بهت

می گذرم از میان رهگذران مات

می نگرم در نگاه رهگذران کور

اینهمه اندوه در وجودم و من لال

اینهمه غوغاست در کنارم و من دور

دیگر ، در قلب من ، نه عشق نه احساس

دیگر در جان من ، نه شور نه فریاد

دشتم ، اما در او نه ناله مجنون

کوهم ، اما در او نه تیشه فرهاد

هیچ ، نه اندیشه ای ، که سنگم ، چوبم !

هیچ ، نه انگیزه ای ، که هیچم ، پوچم !

همسفر قصه های تلخ غریبم

رهگذر کوچه های تنگ غروبم

آنهمه خورشیدها که در من می سوخت

چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت

کاخ امیدی که برده بودم تا ماه

آه که آوار غم شد و بر سرم ریخت.............

+نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳۸۳ساعت۱:٤٦ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()