حرف تنهايي من

 

 

                              

سلام

رفتار من عادی است . اما نمیدانم چرا ... این روزها ، از دوستان و آشنایان هرکس مرا میبیند از دور می گوید : این روزها انگار حال و هوای دیگری داری !

اما ... من مثل هر روزم ... با آن نشانیهای ساده ، و با همان امضا ، با همان نام .. و با همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرام .

این روزها تنها حس میکنم کمی گنگم .. گاهی کمی گیجم . حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم . گاهی ... از تو چه پنهان ـ با سنگها آواز می خوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم . این روزها گاهی از روز و ماه و سال ، از تقویم از روزنامه بی خبر هستم . حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیدا بیشتر هستم . حتی اگر می شد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم .

از جمله دیشب هم ... دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود : من کاملا تعطیل بودم . تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم. با کفشهایم گفتگو کردم و بعد از آن هم رفتم تمام نامه ها را زیرو رو کردم و سطر سطر نامه ها را دنبال افسانه موهوم .. دنبال مجهول گشتم . چیزی ندیدم . تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد .. انگار از لابه لای کاغذ تاخورده نامه ، بوی تمام یاسهای آسمانی احساس می شد .

دیشب دوباره ، بی تاب در بین درختان تاب خوردم از نردبان ابرها تا آسمان رفتم .. در آسمان گشتم و جیبهایم را از پاره های ابر پر کردم.. جای شما خالی ! یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد .. یک پاره از مهتاب خوردم .

دیشب پس از سی سال فهمیدم ، که رنگ چشمانم کمی میشی است . و بر خلاف سالهای پیش رنگ بنفش و ارغوانی را از رنگ آبی دوست تر می دارم.

دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت آور نیست . این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمی دانم . گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روز کامل را جشن میگیرم. گاهی صد بار در یک روز می میرم . حتی یک شاخه از محبوبه های شب ، یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است. گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر، احساس گنگ آشنایی می کند. گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را، آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی میکند. اما غیر از همین حسها که گفتم .. و غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و هوای ساده و عادی ... حال وهوای دیگری در دل ندارم ...

رفتار من عادی است...................

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت۱۱:٤۳ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

  هر چه که دل تنگم می خواهد بگوید آهنگ وبلاگ می گوید دیگر نیازی به نوشتن نیست

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت٤:٠٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

ممنونم

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت۱۱:۱۱ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

  مریم جان همراه همیشگی من تولدت مبارک

                                مریم در 1 سالگی

                      اگه از عشق میشه قصه نوشت..
میشه از عشق تو گفت..
میشه با ستاره های چشم تو..
مغرب نو مشرق نو برپا کرد..
میشه از برق نگات..
خورشید و خاکستر کرد..
میشه از گندمیای سر زلفت..
یه عالم شعر نوشت..
آره..
از عشق تو دیوونگی هم عالمیه..
آره از عشق تو مُردن داره..
میشه از عشق تو مُرد و..
دیگه از دست همه راحت شد..
میشه از عشق تو مُرد و ..
دیگه از دست تو هم راحت شد..
آره ...
از عشق تو دیوونگی هم عالمیه..

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت٤:٥٩ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

                                   

از چشمان باران وارت دور مانده ام ـ این یعنی تولد فاجعه ـ از اعجاز سفید دستهای سبزت محروم مانده ام ـ این یعنی آغاز سقوط ـ حسرت قشنگ صدایت را فهمیده ام ـ و این یعنی سر فصل جنون.

خوب من ! دیری است سینه ام از برخورد دو پژواک آشنا نلرزیده است . مدتهاست که تشنه ام و کوزه همیشه سخاوتمند نگاهت هضم در سراب بوده است .... و آری نیستی تا نیازم را ، عطشم را و اشکم را تبخیر کنی ـ لحظه هاست ـ و من در تاریکی اتاقی که شاید کوچکتر از بالهای سفید کبوتر همسایه است به سفیدی دفترم، خیره مانده ام و فکر می کنم چقدر است که دلت با دلم فاصله گرفته است .. این بود که فتادم به پای قلم تا دلم را نقاشی کند،، مهربان ! نمی دانم چرا چندی است سخی نگاهت را ، قشنگ کلامت را ، لطیف دستهایت را ، روشن چشمهانت را ، صبور سینه ات را نیز ، از من ستانده ای ؟ نمی دانم چرا به مریم کوچک تنها فکر نمی کنی و نمی ترسی از شکستگی اش در سلطه بیرحم طوفان یاس ؟ نمی ترسی از دیگر باره خیس شدنش در زیر تگرگهای بیدرنگ هراس ؟ نمی ترسی از لگد مال شدنش با عبور چکمه های مغرور کابوس ؟ نمی ترسی از پژمردنش لای دیوارهای تنهایی و شکست .....؟

اما خوب من ! دفترچه نگاه مرا هیچ گاه به سمت صداقت سینه ات قفلی نیست . هر آن وقت دلتنگ شدی ، هر آن وقت که تنها ماندی ، هر آن وقت دلگیر ، سرشارهای احساست را در دفترچه نگاهم بنویس .

نازنین ! باور کن تمام سطرهای رنگی دلت را صبورانه صفحه می شوم. آری من به سخاوتت محتاجم اما به رضایتت خشنود،،،،، می دانم می شود نیاز را به اشک نشاند اما خشنود نبود.!!!!

+نوشته شده در شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت٤:۳٦ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()