حرف تنهايي من

 

 

 

 

 دوست دارم این جمله را فریاد بزنم

 

مسؤلیتی در جهان بزرگتر از انسان بودن نیست و چه بهتر که تونیز به آن مومن باشی.

                    

 

عشق

صبور و مهربان است. عشق حسود و خودبین نیست.مغرور هم نیست.

 تلخ رفتار و خود دوست نیست.. عشق جایی برای آزار باقی نمی گذارد..

عشق

خطاهارا بایگانی نمی کند.. عشق از شر مسرور نیست..

عشق با حقیقت

 دلشاد است . عشق هرگز از تلاش دست بر نمی دارد..

 عشق ، ایمان ، امید و

شکیبایی از کف نمی دهد.. عشق شکست ناپذیر است .. ازلی است.....

           ایمان هست

                               امید هست

                                                  عشق هست

                     اما والاترین همه عشق است

      و عشق تنها

 

                  تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس

      و عشق تنها

                     مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

         مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

                                        و نوش داروی اندوه ؟

                    صدای خالص اکسیر می دهد این نوش

                                   عشق

                                   عشق

     

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٤ساعت٥:٢٤ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

دوستان آهنگ وبلاگ را حتما گوش کنید با نوشته ام در ارتباط است... اگر خواستید بر دارید حتما اطلاع دهید تا بعد از مدتی حذفش کردم برای شما عزیزان حذف نشود.....

 

 

سلام دوستان

نمی دانم چه بگویم.... فقط میتوانم بگویم متاسفم..... برای خودم... برای همه دوستان.... برای همه..... واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا ما نباید از اینترنت.... از دنیای ارتباطات درست استفاده  کنیم.... چرا اینقدر ما انسانها بی جنبه ایم؟؟؟ چرا همیشه باید به دنبال چیزهایی باشیم که میدانیم درست نیست؟ چرا بعضی از خانمها یا آقایان با زندگی دیگران بازی میکنند؟؟ چرا با اینکه می دانند وجود آنها باعث برهم خوردن یک زندگی می شود باز هم ادامه میدهند.... چرا اینقدر درک نداریم که بدانیم نباید ادامه دهیم.... چرا به جای اینکه برای همدیگر مفید باشیم مضر شده ایم.... چرا به جا اینکه دو زندگی را سامان دهیم از هم می پاشیم.... چرا به جای اینکه غمی از روی دلی برداریم غمهای بزرگتری به آن اضافه میکنیم.... ؟؟؟؟

خانمهای عزیز شما ها که میدانید اشخاصی با وجود داشتن همسر به این دوستیها نادرست ادامه می دهند چرا؟؟؟ شماها چرا به خودتان احترام نمی گذارید چرا اجازه می دهید از زن بودن شما سو استفاده شود و زندگی زنی دیگر بر هم بخورد.... چرا  برای لحظه ای شاد بودن در کافی شاپها .. برای خوردن یک فنجان قهوه یا یک کافه گلاسه .... حاضرید زندگی زنی دیگر را برهم بزنید... واقعا این لذتها چقدر پایدارند؟؟؟؟ بله می دانم جواب خیلیها از شما خانمها و آقایان را می دانم که میگویید خلاف نمی کنیم ... دوستیمان سالم است .. اگر سالم است پس چرا پنهانی.... اگر سالم است چرا به همراه همسر آن خانم یا آقا نیست... اگر سالم است چرا اینگونه رفتارها را انجام  می دهید بله میدانم که میگویید خب خانم این آقا یا همسر این خانم نمی پذیرند ... خب وقتی ایشون نمی پذیرند پس ادامه دادن جایز نیست... خیلی راحت باید به طرف مقابل گفت زندگی شما مهمتر از این دوستی می باشد.... چرا واقعا اینگونه برخورد نمیکنیم تا به بعضی از اینگونه انسانها بفهمانیم ما بازیچه نیستیم ... ما یک دوست هستیم زمانی یک دوست هستیم که همسر شما ما را به عنوان یک دوست بپذیرد... چرا همیشه بعضی از ماها فقط به فکر یک لحظه شادمانی هستیم ... یک لحظه شادمانی که باعث برهم خوردن یک زندگی میشود....

 !!! یه اینترنت آمدن هیچ اشکالی ندارد اما چرا زود میخواهیم دوستیها نادرست را برپا کنیم ... چرا به جای اینکه اگر مردی را دیدیم دارد خطا می رود دارد اشتباه میکند اگر با وجود همسر دارد دنبال دیگران می رود به جای اینکه بهش بفهمانیم دارد اشتباه میرود به جای اینکه بدانیم دلیل این خطا رفتن چیست و کمکش کنیم که ادامه ندهد .... بیاییم  کمک  کنیم تا زندگیشان رو به شادمانی برود ... چرا از این موضوع استفاده کرده و دوستی های نادرست را بوجود می آوریم و او را بیشتر از قبل از خانواده اش دور میکنیم......... همانطور آقایان در مقابل خانها هیچ فرقی نمیکند... چرا واقعا نمی آییم مشکل یکدیگر را حل کنیم .... چرا نمی آییم از دوستیهایمان برای استحکام زندگی استفاده کنیم.....

من واقعا متاسفم!!

 برخی از دوستان را می شناسم که به خاطر همین دوستیهای نادرست اینترنتی زندگیشان در خطر است... بعضی در دادگاهها.... بعضی در آستانه طلاق هستند....

 واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ آهای کسانی که باعث بوجود آمدن این مسائل میشوید وجدان ندارید؟؟؟؟ غیرت ندارید؟؟؟؟

من واقعا از شنیدن این مسائل آنقدر دچار ناراحتی شده ام که نمیدانم باید برای بعضی از این دوستان چکنم....آهای خانمهای عزیز و آقایان گرامی فقط یه خورده فکر کنید این دوستیها برای چند مدت است؟؟؟ این لذت ها تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؟؟؟؟ فکر میکنید این اشخاص تا ابد با ما خواهند ماند؟؟؟ فکر میکنید واقعا دوستدار واقعی شما هستند؟؟؟؟ شماها که حاضر نیستید به خاطر همسرتان به خاطر زندگی که به این راحتیها به دست نمی آید بعضی از آدمها را کنار بگذارید و با جدیت تمام به سوی دادگاهها می روید تا زندگی زیبایتان را به خاطر هیچ و پوچها از بین ببرید... فقط یک لحظه فکر کنید ارزشش را دارد؟؟؟ آیا واقعا اون شخصی که وارد زندگیتان شده است آنهم در دنیای اینترنت واقعا ارزشش را دارد که در مقابل همسرتان بایستید؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و به همین راحتی زندگی را بر هم بزنید... نمی دانم چه بگویم حرف زیاد است اما کو گوش شنوا ؟؟؟

امیدوارم که به جای اینکه زندگی ها را برهم زنیم دوستهایی باشیم که زندگی ها را جوش دهیم... دوستانی برای هم باشیم که به داد هم برسیم... چرا بعضیها از اینکه همدیگر را خواهر یا برادر بنامییم ناراحت میشوند... اگر واقعا همدیگر را اینطور ببینیم هیچگاه چنین مشکلاتی پیش نمی آید اگر واقعا به معنای واقعی برای هم خواهر و برادرها باشیم این مشکلات حل میشود ..... بله گاهی اوقات میتوانند دو نفر در همین نت آنقدر همیدگر را درک کنند که شاید بتوانند زندگی را درست کنند اما آنهایی که مجردند ... کسانی که زندگی دارید.... آشیانه ای دارید ... بیایید برای دیگر جوانان درس باشیم... بیایید  آنقدر با هم دوست باشیم تا کمک یکدیگر باشیم نه اینک بشویم یه سم کشنده برای یکدیگر....

به امید آنروز که در دنیای اینترنت نظاره گر دوستیهای پاک باشیم... به امید آنروز

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٤ساعت۱٢:٢٧ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

 

 

سلام

این روزها که می گذرد، هر روز احساس میکنم که کسی در باد ، فریاد میزند... احساس میکنم که مرا از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا می زند.. آهنگ آشنای صدای او .. مثل عبور نور .. مثل صدای آمدن روز است.. آن روز ناگزیر که می آید ، روزی که عابران خمیده یک لحظه وقت داشته باشندتا سربلند باشند و آفتاب را در آسمان ببینند.

آن روز پرواز دستهای صمیمی در جستجوی دوست آغاز می شود. روزی که دست خواهش کوتاه.. روزی که التماس گناه است .. و فطرت خدا،، در زیر پای رهگذران پیاده رو بر روی روزنامه نخوابد و خواب نان تازه نبیند... روزی که روی درها با خط ساده بنویسند: تنها ورود گردن کج ، ممنوع !

و زانوان خسته مغرور جز پیش پای عشق با خاک آشنا نشود .. و قصه های واقعی امروز خواب و خیال باشند ... و مثل قصه های قدیمی پایان خوب داشته باشند..

روز وفور لبخند.... لبخند بی دریغ .... لبخند بی مضایقه چشمها....آن روز چشمداشت بودن لبخند. قانون مهربانی است..روزی که سبز زرد نباشد... گلها اجازه داشته باشند... هر جا که دوست داشته باشند بشکفند.. دلها اجازه داشته باشند ... هر جا که نیاز داشته باشند بشکنند..

آیینه حق نداشته باشد با چشمها دروغ بگوید.... دیوار حق نداشته باشد بی پنجره بروید... روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد... روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد...

ای روزهای خوب که در راهید! ای جاده های گمشده درمه ! ای روزهای سخت ادامه ! از پشت لحظه ها به در آیید ! ای روز آفتابی ! ای مثل چشمهای خدا آبی! ای روز آمدن ! ای مثل روز ، آمدنت روشن !

این روزها که می گذرد، هر روز... در انتظار آمدنت هستم ! اما با من بگو که آیا ، من نیز .... در روزگار آمدنت هستم؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٤ساعت٤:٢٢ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

 

 

 

می خواستم از اینجا تولد همسر نازنین داداشیه مهربانم را بهش تبریک بگم

 

 

الهام جان تولدت مبارک

 

این شعر هم خودم از طرف داداشیم به تو نازنین تقدیم میکنم

دوسال است که می دانم

بی قراری چیست

مهربانی چیست

دوسال است که می دانم

آواز چیست

راز چیست

چشم های تو شناسنامه مرا عوض کرد

امروز من دوساله می شوم.

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٤ساعت٤:٥٩ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

        

سلام

چقدر دلتنگ بوی نم و رطوبت و دیوارهای کاهگلی هستم .. چقدر دلم هوای بوی بهارنارنج .. بوی سوختن هیمه در اجاقهای سنگی را کرده... بوی شرجی دریا .. بوی بازار ماهی.. بوی تند آب نوشیدنی آنجا... بوی ترد سبزیهای خانگی... خسته از گدوک ... دلم بیقرار ... پرستو ، محمد علی ... آرام بخش های جان من... امروز هوای شیرگاه چه میخواهد... شما میدانید شیرگاه دلش چه میخواهد... اما من میدانم دلم چه میخواهد.. امروز هوای دل من بیقرار یک لحظه تماشای سرسبزیهای شیرگاه را میخواهد... دلم دیوانه وار پر می گشاید به سوی آنهمه زیبایی... پرستو ، محمد علی ... امروز در بازار چه میفروشند؟؟؟ فلفل تازه، رب نارنج ، تخم مرغ محلی ، دلال ماست،..... مهم نیست .... مهم این که در گرمای بازار شیرگاه .. مثل یک نسیم خنک بر چهره ام پاشید میشود نگاهتان.... و کسالت گرد و غبار جاده را از رویم می زداید... آرامی طرز نگاهتان !!! پرستو....چشمهای زیبایت همچو دو چشم آهو ،، محمد علی .... دستهایت بوی اوجی و باران ... من امشب به مهمانی دل نوازی دستهای شما می آیم... شما تخم مرغها را در سبد می جینید .. سبزی ها را دسته دسته می کنید.... و مرا ....... به مهمانی صبح دلگشای باغ شیرگاه دعوت میکنید.. به یقین می آیم... تا بی قراریم را در صبوری نگاهتان تمام کنم.....

+نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٤ساعت٤:٢٦ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()