حرف تنهايي من

 

سلام دوستان..

روزها مي آيند . مي روند. شبها مي آيند و مي روند!!!! شده تا به حال شبها تا صبح تا موقع سحر خوابتون نبره؟ من بيشتر اوقات تا خود خود سحر بيدارم. نمي دونم چرا؟ ولي فكر كنم بدونم چرا .. آره مي دونم..... يه حس خاص!!! يه حسي كه انگار امنيت نيست!! يه حس ترس!! بيشتر اوقات .. نميگم هميشه ولي بيشترين شبها تا خود سحر بيدارم... با فكر يه ترس .. با يه حسي كه انگار بهم ميگه امنيت نيست... همينكه سحر ميشه و صداي الله اكبر اذان صبح توي آسمون مي پيچه يه آرامش خاصي را پيدا ميكنم شده تاحالا صداي اذان صبح را بشنويد؟ خيلي لذت بخش... صبح سكوت سكوت.. هيچ صدايي نيست فقط صداي الله اكبر هست كه توي آسمون از هر طرفي كه سرت را بچرخوني مي شنوي و اين صدا به من حس امنيت ميده از نظر خودم تشبيه به اون آدمهايي كه در گذشته در كوچه ها راه مي رفتند و هر چند دقيقه يكبار فرياد مي زدند شهر امن و امان است آسوده بخوابيد. صداي الله اكبر اذان صبح اين ندا را به من ميده و بعدش شنيدن صداي پرندگان و كبوترها برايم لذت بخش ترين لالايي دنياست.. و آنوقت هست كه بدون اينكه ترسي را حس كنم خوابم ميبره.....

اين يك قطعه ادبي يا نوشته كسي ديگر نيست اين يه حس واقعي يه حسي كه هميشه همراهم من هست....

 

 

خسته ترند...

هر روز خسته ترند..

مردان كار زياد و خواب كم

مستطيل هاي ايجاد ترافيك و دود

دود و فرياد

فرياد و دعوا ...

همه شان خسته ترند...

مردان جيبهاي نيمه خالي و پر...

مردان سرخ روي آخر ماه...

و ما زنان سكوتهاي عشق

كه تمام ماه را

به يك اندازه عاشقيم............

+نوشته شده در شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٤ساعت٥:٥٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

     داداشی گلم  تولدت مبارک

 

 

این شعر زیبا هم که سروده خود داداشیه گلم هست و من خیلی این شعر را دوست دارم تقدیم می کنم به خود خود مهربانش

قاصدک صحبتی از این دل بیمار تو تحریر کنم...... قاصدک ذره ای از عشق وجودت به که تقریر کنم .......قاصدک نوبت عشق است..... قاصدک خسته از این شهر... قاصدک باز پیامی.....قاصدک خوش خبری یا که فغانی.... قاصدک باز فراموش نکردی .... که در این شعبده بازار زمانی.... تو همان اب زلالی .... که سرو پای وجودت همه پر بود... ز شور وشرر عشق .... همه ماوای تو این بود.... که اندک شرر از شمع وجودت .....همه امیخته با رنگ ....همه اویخته با ساز بماند ..... تو بخوانی ، زمصیبت زدگانی .... که در این وادی خوش خط و نگار .... همه از عشق بدورند .... همه از حیث محبت به دگر کاهل و کورند ....قاصدک ، وای براین دل .... قاصدک وای بر این اشک نهانی که تو داری.... قاصدک خواست که امروز .... پیامی ز صداقت بدهد بر همه احوال.... قاصدک مست و خرام می پلکد در همه اذهان .... قاصدک با دم هر دوست به طرب .... چرخ زند در همه ادوار ... قاصدک حامل عشق است .... قاصدک زنده به این دم که تو داری .... قاصدک مست به دیدار وجودت ... به تمنای وصالت .... به شرار دل بی مهرو قرارت.... به پیامی که از او ... هر شب و هر روز براید.... قاصدک مست .... قاصدک شاد / قاصدک با دل عریان شده از عشق .... قاصدک حامل خوب وبد اسرار .... قاصدک هیچ نخواهد .... قاصدک هیچ نداند....قاصدک عاشق این است که حامل باشد.....قاصد خوش خبر دشمن و دوست.... قاصد یک خبری از دل پیر .... کاش میشد که جهان را با هم.... به نگاهی طی کرد .... به پیامی جان داد .... تا همه با یک جان .... به هم اویز شویم .... در پس پرده شور .... شور و حالی غمگین.... از قرار امروز از نیاز فردا... قاصدک باز پیامی اورد .... از محبت از عشق .... از محبت از عشق................

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٤ساعت٢:۳٦ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

 

      

امروز دیگر نفس کشیدن هم برایم دشوار است. چرا بعضی اوقات اونی که مجرم هست خودش را آزاده ای میدونه و اونی را که آزاده است را محکوم میکنه.. آنهم به چه جرمی((‌حسادت )).حسادت اگر سازنده باشد خوب است اما حسادتی که تخریب میکند را چه باید کرد؟؟؟ چرا یکی خیلی راحت به کسی میگوید حسود ولی حسادتهای خودش را نمیبیند؟ چرا حسادتهای دیگران نا به جاست اما حسادتهای خودش همه به جاست؟ چرا واقعا گاهی خودمان را جای دیگران نمی گذاریم تا آنچه که خودمان را آزار میدهد برای دیگری نخواهیم. واقعا چرا؟؟

 ***همیشه خودتو جای دیگران بگذار ... اگر حس میکنی که چیزی ناراحتت میکنه ... احتمالا دیگران را هم آزار میده......***

روزها می سازم زندگی را

شب ها موشی همه ساخته ها را می جود.

ای شاه پرک ها

به دادم برسید

ای بادهای مساعد به دادم برسید

زندگیم را تا شب نشده

به سرزمینی ببرید

آن هنگام که سپیدارهای بلند را قطع می کنند

یک به یک مردمانش با صدای تبر می گریند

سرزمینی که مردمانش

معنای عشق را خوب می دانند.

 

خدایا ازت ممنونم که هیچ چیز را پنهان نمیکنی. خداوندا ازت ممنونم برای همه داشته ها... و برای همه نداشته ها بیشتر سپاسگذارم... خدایا اینهم مناجات من با تو

         

گفتم خدایا.... کجای دنیایی

آیا بر بال شاپرکی سواری؟

یا به روی ابری شناور

از کدام قبیله ای

و بر کدام اسب می تازی

بر کدام قله ایستاده مرا نظاره میکنی

قضاوت میکنی.. عدالت می ورزی

وحکم می رانی..

که اینگونه هوای مرا داری؟!....

بر بال شاپرک .. ابر شناور ..... یال اسب بی قرار

بالاتری قله... جذر و مد دریا... شکوه جنگل

گوشه دلم........

کنج باغچه ام....

هر کجا هستی.... ای خدا

سخت می بوسمت

      که این گونه هوای مرا داری!...............

+نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ۱۳۸٤ساعت٥:٥۸ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

                          

وقتی که سرنوشتم ...خوندن توی قفس بود ... در بازی زندگی ... مهلت فقط نفس بود ... وقتی سکوت شیون .... تنها پناه من بود ... صبوری و تحمل .... تنها گناه من بود... تو اومدی رو دیوار ... یه پنجره کشیدی ... در لحظه ی شکستن ...به داد من رسیدی ... با اون نگاه روشن ... خورشید من درخشید... در قفس تنهایی م ... عطر رهایی پیچید... گفتم : پرنده هستم ... اما شکسته بالم ... چون آینه ای شکسته .... تصویری از زوالم.... گناهم بی گناهی.... تنها رنگم سیاهی.... تقدیر من همینه .... دیگر نمونده راهی.... صبور و عاشقانه .... گلایمو شنیدی... اما مثل کبوتر .... از بام من پریدی.... جز تو کسی نفهمید... خزون زرد باغم... اما با گریه گفتم .... هرگز نیا سراغم... بذار تا این پرنده... با زخماش خو بگیره.... فقط با یاد عشقت ... کنج قفس بمیره....ای کاش تو میدونستی.... که بی وفا نبودم... در بازی عشق تو .... اهل جفا نبودم.... از عشق تو بریدم.... به گوشه ای خزیدم... اما نگو عزیزم.... اشکاتو من ندیدم.... دیدم ولی می خواستم.... به قیمت جدایی.... برای بودن عشق .... یکی بشه فدایی.... ای کاش تو می دونستی.... عشق ما جاودانه اس.... راز سکوت تلخم..... دلیل این ترانه است.......

+نوشته شده در پنجشنبه ٢ تیر ۱۳۸٤ساعت٤:۱٥ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()