حرف تنهايي من

عکس دخترم پارمیدا

دل به غم سپرده ام
در عبور سالها
زخمی از زمانه ها
خسته از خیالها
چون حکایتی مگو رفته ام ز یادها
برگ بی درختم وهم مسیر بادها
نه صدایی
نه سکوتی
نه درنگی
نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی
نه مرا مانده پناهی
نیشها ونوشها چشیده ام
بس روا و نا روا شنیده ام
هر چه داغ را به دل سپرده ام
هر چه درد را به جان خریده ام
در مسیر بادها
هر چه داغ را به دل سپرده ام
هر چه درد را به جان خریده ام
در عبور سالها
نه صدایی
نه سکوتی
نه درنگی
نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی
نه مرا مانده پناهی

+نوشته شده در جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦ساعت۳:۳٢ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

 

 

 

 آهسته تر از بوی گل با تو سخن می گویم

آرام تر از عطر شبنم و برگ

به بوی تو آویخته ام نمیه شب تنهایی ام را

آه

ای گل ناز

چقدر از تماشای تو گاهی خالی ام

چقدر از تمنای تو سرشارم

باغ بی نام و نشانی بودم

رها شده در فراموشی وخاموشی

به نوازش سرانگشت عطر تو

جان گرفتم

.

.

پارمیدای عزیزم میلادت مبارک

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦ساعت۱:٥٧ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

 

۱۴ سال گذشت.......................

می خواهم از زمانی که برایم باقی مانده

در کنار تو لذت ببرم!

آیا این امکان مرا هست؟

شاکر روزهایی که

هر یک به هدیه ای مانندند

رویاها و امیدهایی که

هنوز امکان ممکن شدن دارند.....

و عشق ها و مهربانی هایی

که هنوز

فرصت تجربه کردنشان با ماست!!

به نظر تو اینطور نیست؟؟

یک روز

روز

آخر ما خواهد بود!!!!

بیا و مرا

که گم شده ام

به خودم باز گردان...

 

+نوشته شده در شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦ساعت۱:٠۸ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()