حرف تنهايي من


 

چه آسان دلم را شکست
و چه بی رحمانه
به کدامین گناه
نمی دانم؟
تو می دانی؟!!
صادق بودم به دور از هر تزویر و ریا
دلسوز بودم
و پر از تنهایی و غم
آیا اینها گناه من است؟؟

آنگاه که کودکانه ترین احساسم را دیدی ....
                                           چه بی رحمانه به من خندیدی!

من آن ابرم که می خواهد ببارد
 دلِ تنگم هوای گریه دارد
 دلِ تنگم غریب این در و دشت
 نمی داند کجا سر می گذارد
.
.
چه بیرحمانه دلم را شکست

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦ساعت٢:٢۳ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

 

خوب من !

دستهایت را سایبان تمامی کبوتر واژه هایم کن در تگرگهای ناشفیق بغض...

در صاعقه های شلاق وار ترس و تکرار زمستانهای یاس....

من دستهایت را به سجده خواهم نشست اگر به من بگوید : برخیز !

و تمامی لحظه ها را آنگاهی خواهم گریست که یادت رفته است من زخمی ام...

و این عمق فاجعه است....

عزیز!....

من پناه می خواهم .... یک تکیه .... یک امنیت

می مانی؟؟؟؟

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦ساعت۱۱:٢٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()