حرف تنهايي من

رحم کن ای نفس من

چرا گریانی ای نفس من

تو که به ناتوانی ام آگاهی ؟

اشک های جاری ات بران است و مجروح می کند

چون من نمی دانم خطایم را

تا کی فریاد می زنی ؟

من جز عبارات بشری چیزی ندارم

تا رویاهایت را به تفسیر کشم

آرزوها و خواسته هایت را نیز

مرا بنگر ای نفس من :

سراسر زندگی ام را

از تعالیم تو پر کرده ام

بیندیش که چگونه در رنج بود ه ام

قلبم فرمانروا و سلطان من بود

اما اکنون یوغ بندگی تو را بر گردن دارد

صبرم شریک من بود اما

اکنون خصم من است

جوانی ام آرزوی من بود اما

اکنون سرزنشگر من است

چرا ای نفس من سراسر طمع هستی؟

من خواهش خود را رد کرده ام

و ترک گفته ام لذت زندگی را

جریان مسیری که تو

مجبور کردی مرا به تعقیب آن

فقط با من باش یا مرگ را صدا بزن

تا رها کند مرا

که عدالت شکوه توست

رحم کن نفس من

تو مرا به عشقی وادار کردی

که توان کشیدن آن را نتوانم

تو و عشق قدرتی جدا نشدنی هستید اما

جسم و من ضعفی جدا نشدنی

چه جدال است

یین قدرت و ضعف

رحم کن ای نفس من

تو خوشبختی را از فراسوی اندیشه ام به من نشان دادی

تو و خوشبختی

بر فراز کوهی سترگ پایدارید

بدختی و من اما

در نشیب دره ای تاریک وامانده ایم

کی فراز و نشیب

یکی خواهد شد ؟

رحم کن ای نفس من

تو زیبایی را بر من نمایاندی

اما آن را نهان کردی

تو و زیبایی در نور زندگی می کنید

من و زشتی اما

در تاریکی با هم هستیم

چگونه نور و تاریکی یکی خواهند شد ؟

خوشنودی تو با رسیدن آخرت آغاز می گردد

و تو اکنون در این انتظار شادمانی

اما این تن در عین زنده بودن

در رنج و عذاب است

این ای نفس من سرگردانی است

تو شتابانی به سوی ابدیت اما

این پیکر به کندی به جانب نیستی گام بر می دارد

تو انتظاری نمی کشی

او نیز شتابی نمی کند

این ای نفس من درماندگی است

تو به بلندا پرواز می کنی

با جذبه آسمان اما این تن

سقوط می کند

با جاذبه زمین

تو دلداریش نمی دهی

او نیز تقدیرت نمی کند

این ای نفس من بدبختی است

تو در دانایی خود بی نیازی

اما این تن در نادانی فقیر

تو مدارا نمی کنی

و او اطاعت نمی کند

این ای نفس من رنج ابدی است

تو در سکوت شب

به دیدار معشوقه ات روانی

و از شیرینی حضورش خوشنود

این تن همواره

قربانی جگر سوز وصل و هجران است

این ای نفس من شکنجه تلخی است

رحم کن به من ای نفس من

 

+نوشته شده در شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت۳:٥٥ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

تقدیم به کسانیکه مرا در این وبلاگ همراهی می کنند

 

بالهایم را گشوده

و آماده پروازم ....

آیا با من همسفر خواهی شد ...

من همسفری می خواهم . همراه

و همراهی می خواهم راهوار.

 

سفری از عشق تا جاوادانگی

سفری از امروز تا فردای نارسیده

سفری از خود تا معبود

و سفری از حضیض تا اوج انسانیت

آیا با من همسفر خواهی شد .......

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت۱٠:٠٧ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام دوستان....

دوباره نوشتن برایم لذت بخش است زیرا من نوشتن را دوست دارم و به من آرامش می بخشد ودیروز دلم میخواست که آغاز کنم نوشتن را اما نشد ولی همان را که دوست داشتم دیروز بنویسم امروز نوشتم......

 

 

 

 

روز تولدم

 

در این روز مادرم مرا به دنیا آورد

سی و سه سال پیش در چنین روزی

سکوت  مرا در دستان وسیع زندگی

که از تنازع و تضاد سرشار است . جای داد

اینک سی و سه بار است که دور خورشید گردیده ام

و چند بار ماه گرد من گردیده است  .. نمی دانم !

اما می دانم که من هنوز اسرار نور را نیاموخته ام

و نیز رازهای تاریکی را درک نکرده ام

 

سی و سه سال پیش

زمان مرا در کتاب این زندگی عجیب و ترسناک نوشت

و اینک واژه ای هستم که به هیچ چیز دلالت نمی کند

اما گاهی بسیاری چیزها را در بر میگیرد.

 

در این روز از هر سال

چه فکرها و خاطراتی که به روح من هجوم نمی آورند !

آن ها در مقابلم می ایستند – گروه روزهای گذشته

به نمایش مناظر شب هایی که گذشته اند

 

سی و سه سال است که بسیاری کسان را دوست داشته ام

و اغلب آن هایی را دوست می داشتم که مورد تنفر بودند

آن چه در کودکی دوست می داشتم اکنون هم دوست می دارم

و آنچه اکنون دوست می دارم تا پایان زندگی دوست خواهم داشت

زیرا عشق

تمام ثروتی است که دارم و هیچ کس نمی تواند آن را از من بگیرد..

 

وقتی از پنجره کوچکم روزهای گذشته را می بینم

در اندیشه فرو رفته سی و سه سالگی ام را

و قرن هایی که پیش از این بوده

و سال هایی را پس از آن خواهند آمد .. فراموش میکنم

زندگی با تمام اسرار آشکار و نهانش برایم همچون ناله های کودکی

که در خلوت اعماق و بلندی های ابدی می لرزند معنا می شود

اکنون این ذره که خود آن را (( من )) می نامم فریاد و غوغا می کند:

بالهایش را به  سوی آسمان پهناور بلند کرده

دست هایش را به چهار گوشه جهان دراز می کند

در نقطه ای از زمان که به او زندگی بخشیده بی حرکت می ماند

و آن گاه از پاک ترین پاکی ها . جایی که این جرقه زنده در انتظار است

با صدای بلند فریاد می زند

درود بر تو ای زندگی........

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت۱٢:۱٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()