حرف تنهايي من

 

 

می نویسم نه برای حسی که مرا به نوشتن وا میدارد...

نوشتن در همه زنده گیم  تنها راه بود برای رسیدن به آرامش و انسجام افکار پریشان و پراکنده ای که به یکباره مرا به عمق نابودی می کشاند...

می نویسم نه به واسطه رهایی از تنهایی

بلکه به خاطر تو می نویسم....

تویی که خواندمت و خواندی مرا......باریدم و شانه هایت را به من هدیه دادی.....

تویی که تکیه گاه شدی مرا.....

می نویسم برای تو یی که یاری رساندن برایت نهایت عشق است...

می نویسم برای تویی که با دلی پر از مهر بر گل و سبزه و انسان و زمین سلام داد..

کلام آشنایت مرا به تو پیوند داد و حس سبز دوستی همچو شعر سهراب....

من چه سبزم امروز........................

 

سخنانت را می شنوم و جز کلمه تایید هیچ نمیتوانم بگویم چرا بر آنکه پذیرا نخواهی بود گفته هایم را.....

حرفهایی که از اندرون خسته ای پر از رمز و رازهای زندگی بر می خیزد

و میخواهد بگوید و فریاد زند که خوب بودن و همدردی کردن راحت ترین کار دنیاست

 

من بر آنم که در این دنیا

                              خوب بودن ـ به خدا ـ سهل ترین کار است

و نمی دانم

که چرا انسان...

                        تا این حد

                                         با خوبی

                                                      بیگانه است

و  همین درد مرا سخت می آزارد...

 

 

و بیشتر از آن در رنجم که در این خوب بودن و همدردی کردن ....عشق به بازی گرفته می شود...

و آن زمان است که معنای خوب بودن به نابودی کشانده میشود....

چه گویم که شکوه هایم همیشه از همین درد است....

کاش خوب بودن و یاری کردن معنای واقعی خودش را پیدا کند...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦ساعت۱٢:٠٠ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

سلام بر دوستان گرامی

از همه دوستان تمنا دارم نرم نرمک به دیدارم بیایید که مبادا ترک بردارد چینی تنهایی من......

حکم مکنید تا بر شما حکم نشود زیرا بدان طریقی که حکم کنید بر شما نیز حکم کرده خواهد شد و بدان پیمانه ای که پیمایید برای شما خواهند پیمود....

( انجیل متا باب 7)

من این آپدیتم را اختصاص دادم به بحثی که در قسمت کامتنها بوجود آمد و مرا سخت غمگین کرد... من آرامش خلوتکده ام را دوست دارم ...

نوشته هایم بر هیچ یک از دوستان نمیباشد جز خویشتن خود که میخواهم ساخته شوم...

 

یکی از مهمترین و ضروریترین اقدامات ما در مسیر کسب پاکی و صداقت رام نمودن زبان است...

در کتاب مقدس آمده است هر که زبان خود را نگه دارد انسان کامل است...

دیدگاه افراد میتواند با دیدگاه ما متفاوت باشد اما ما اجازه نداریم علیه یکدیگر سخنی ناروا بگوییم.. هر انسانی جنبه های مثبت بسیاری داشته باشد و اگر ما با سخنان خود باعث شویم تا دیگران نسبت به فردی و جنبه های مثبت شخصیت و اعمال آن فرد دچار تردید شوند خود را در خطر حکم الهی قرار داده ایم...

من خواهش میکنم هم از خود و هم از دیگران این تمنا را دارم که کمی نسبت به یکدیگر احترام بگذاریم و در انتقاد کردن آرام تر باشیم...

انتقاد کردن همواره ساده ترین راه برای محق جلوه دادن خود و محکوم کردن دیگری است اما به تجربه دریافته ام که برای درک دیدگاه و نقشه های خداوند همیشه مشکل ترین کار بهترین کار است....

ایجاد آشتی میان خود و مخالفان خود به مراتب سخت تر از مقابله با آنان است و همین دشواری نشانه درست بودن این عمل است...

راه حل بقای هر تفکری از میان بردن تفکر دیگری نیست حتی اگر آن تفکر کاملا اشتباه باشد بلکه پذیرش متقابل آراء و عقاید و دیدن جنبه های مثبت هر دو طرف قضیه و همسو نمودن جریان ها در مسیر رشد و پویایی هر چه بیشتر نژاد بشر٫ تنها راه جلوگیری از خصومت هاست یکی دیگراز روشهای شایسته و خداپسندانه در مورد مخالفان دعا کردن برای ایشان است...

چنان چه ضعف یا خصیصه ناپسندی در فردی می بینیم پیش از آن که آن را با صدای بلند در میام مردم مطرح کنیم در پیشگاه خداوند آنرا مطرح نماییم و فروتنانه از او بخواهیم تا شخص مذبور را راهنمایی و هدایت نماید...

دوستان عزیز همیشه این را به خاطر بسپاریم شاید در همان زمان که ما شخصی را مورد داوری و قضاوت قرار می دهیم او در خلوت خود به اشتباه خویش پی برده و سعی در جبران و اصلاح آن دارد... و این که

از خداوند بخواهیم تا دلهای ما را تفتیش نموده ..هر نوع انگیزه بدخواهانه یا هر نوع رنجش را از ما دور سازد

از خدا بخواهیم تا دلهای ما را نسبت به همه انسانها به ویزه فردی که نسبت به برخی از سخنان یا اعمال ایشان انقاداتی داریم لبریز از محبت نماید تا

بدون کینه و دشمنی درباره آنان فکر کنیم...

دوستان گرامی صمیمانه میخواهم  که کمی مهربان باشیم .....

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦ساعت۱۱:٠۳ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

دخترک سر بر روی زانو خدا نهاد و بارید
خدا دخترک را نوازش میکرد و اشکهای غصه را  از گونه های دخترک پاک میکرد..
دخترک با چشمان عاشقش به چشمان خدا نگریست..
خدا پرسید چیه نازنینم...
دخترک گفت.. آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا گفت صبر داشته  باش گلکم....
دخترک گفت تا کی.....................
خدا گفت من که همراهتم از چه نگرانی
دخترک گفت دلم....دلم خدایا
خدا گفت دلت چی؟؟
دیگر دلم طاق ندارد.. آخر چرا؟؟؟
خدا سکوت کرد......
دخترک را نوازش کرد و بوسید..
دخترک گفت خدایا همیشه نوازشهایت و بوسه هایت مراوادار میکند که دوباره ادامه دهم....
خدا دوباره دخترک را بوسید تا او بداند که همیشه همراهش هست
دخترک گفت ولی خدایا ...........
خدا انگشت بر دهان دخترک گذاشت گفت هیس.....
دخترک دگر بار سکوت کرد و اینبار غمگین تر از همیشه
بوسه های خدا هم دگر دخترک را آرام نمیکرد..............
دخترک غمگین بود.....
بی آنکه بخواهد می بارید...
می بارید
می بارید.....

+نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦ساعت٧:٤٤ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

رفتنت آن قدر نا صبور و گران بود که تمامی مرا در بغضی خیس رسوب داد... رفته ای و من در ابتدای بهار سبز ٬ زرد را چشیده ام .. رفته ای ٬ من دستانم تهی از تو به سکون مبتلا گشته اند .. رفته ای و ندیده ای دیوارهای قلبی را که به ظلم شکست و گرچه به عشق التیام یافت .. اینک اما دیگر باری به سنگ بی مهری فاصله ای تلخ ٬ ترک به تن کرد..

مهربانم .. آن قدر خوب بودی که لکنت ذهنم توان دیگر باز یافت و جراحت اشک وار سینه ام مرهم گرفت .. آن قدر عزیز بودی که واژه هایم دیگر باری سبز اندیشید و چشمانم تن پوشی از جنس آرام...

آسمانی ام ... تو را داشتم و تمام لحظه هایم سبز بودند و ناب.......

اینک اما بوی کدر یک وداع بیرحم تمام مرا در بی تو بودنها شکست....

اینک اما رفتن بی نگاهت بارش دلتنگیها را در فصل سبز تازه ام ٬ تولد داد و من دیدم اقاقیهای اشتیاق و مسرت را که بدین شلاق فرو خوابیدند..

رفته ای و من فکر می کنم تنهای تنها دگر باری به آبیاری اقاقیها و آینه های غبار گرفته میتوانم برخاست!!....

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦ساعت٧:۱۸ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

گوشه ایست از داستان من.....

قصه دخترک صحرا.. چیزی که در درون منست... فریادها دارد.....

روزها می آیند و شبها میروند. شبها سرک میکشند و روزها پنهان..
دخترک در دل صحرا پی چیزی می گردد.... پی عشقی شاید!
در جستجوی خویشتن سر به سوی آسمان .. مینگرد ستارگان را..
دخترک شب صحرا را بیشتر دوست دارد چون ستارگان مهمانش هستند یا او مهمان ستارگان!
دخترک آسمانش را عاشقانه مینگرد... کودکان آسمان را عاشقانه دوست دارد ... آری کودکان آسمان همگی دریای نورند ... دریای ناب روشنایی...
دخترک با تک تک زاده های آسمان حرفها میزند و دگر بار به ستاره پر نور میرسد که همیشه پر از زیباییست و سکوت.....
نگاهی به ستاره میکند و سلامی ....
ستاره با سو سویش در چشمان دخترک پاسخش میدهد...
دخترک میگوید امشب میخوام برات قصه دخترک صحرا که دلش میخواد دریای نور باشد را تعریف کنم ..
دخترک به سمت کلبه می رود تا کتابش را بیاورد....
دخترک در آغوش صحرا جای میگیرد و کتابش را میگشاید و آغاز میکند
من دخترک گیسو کمند صحرایم... صحرایی از عشق....
صحرای ناز .. صحرایی از گلهای زیبای وحشی...
صحرای رویاهای مستی...صحرای دیدار و قرار
شهره ام دریای پاکیست.....پیشه ام موج غرور .. ساحل آرامشم ... روح زیبای صحراست..دختر ابرو کمان شعر عشقم....پر غرور... جنسم از الماس سبز..جنگل دریای نور....گیسوانم  شاخه های بیکران زندگی... در نگاهم نو ر مهتاب شب بالندگی... پاک پاکم...ناب نابم....... سبز سبزم...
روحی دارم پر از آواز مستی.. میسرایم راز هستی...مینوازم با طنین رنگ آبی.. موج پرشور بهار زندگانی...
دختر زیباکلام سر عشقم... تکسوار این صحرا....کودکانم نغمه شور ونشاط...عاشق دنیای شیرینم.. پر از فرهاد فریادم... کوه را میشکافم...صحرا را مینوازم... ابرها را میسرایم... بارش باران رحمت....می نویسم دفتر این سرنوشت...در جهانی اینچنین بی سرنوشت... درد تنهایی.. پر از رنج و شکست... قلب یغما رفته ام در این دنیای زشت...دختر رنگین کمان شهر عشقم....دختر شیرین و شور.........دختر آواز قوی ام.........دختر دریای دور.....بال و پروازی دگر دارم کنون....سر به راه و رو به رویاهای دور.....تا میان چشمه ای از جنس نور!...

حال خواندی مرا ای ستاره زیبا آسمان آبیم..... خواندی مرا...
جستجو خواهم کرد این صحرای بیکران را در پی عشقی ناب..

+نوشته شده در سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦ساعت۳:۱۳ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

 

 

چرا امید بر عشقی عبث بست؟


چرا راز دل دیوانه اش را


به گوش عاشقی بیگانه خو گفت؟

 

+نوشته شده در شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦ساعت۳:٠٩ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()