حرف تنهايي من

            نرمک نرمک می رسد اینک بهار

                         بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

 

امسال هم مثل سالهای گذشته هیچ شوقی برای آمدن بهار ندارم...

اما دلبندم از من همه چی می خواهد و به خاطر شادی کودکانه اش دل می دهم به خواسته هایش و برایش می چینم سفره ای هفت سین اما در دلم غوغایی است ...

شده ام همچو هذیانی بی پایان...

اقرار بعضی احساسات زخمه ای عجیب به روح می زنه که نوای ساز این دل پر از درد غمگین تر از همیشه می نوازد

این لحظات آخر سال را هر چه دو دو تا می کنم جوابش نمی شود چهارتا ؟؟!!

کجای کار اشتباه است....

پاسخ عشق و محبت بی هیچ خواهشی تنفر است؟!! 

سرگردانم میان این هذیانهای بی پایان...

احساس پوچی و هیچی سراسر وجودم را گرفته است

نمی دانم سال جدید را چگونه آغاز کنم.... راستی چه فرقی دارد سال با سال، یا نو بودن و کهنه بودنش 

به قول نمی دانم کی خر همون خره پالونش عوض شده !!

واقعا چه فرقی می کند ... وقتی قرار همه چیز دوباره همانطور تکرار بشه ....

حالا بهار باشه یا زمستون چه فرقی داره وقتی روزگار همون روزگاره....

باز صدای شادمانی کودکانه دلبندم مرا به این  زندگی  دعوت می کند که همراه خنده هایش قهقهه می زنم و نازگلم می گوید مامان خنده هات بی حوصله است؟؟....

چگونه بخندم که بی حوصلگی این دل خسته را در پس قهقهه ها پنهان سازم....

او نمی داند که من خودم را از دست داده ام....

سال نو مبارک!!.....

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت٩:۳٥ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

 

ای ؟؟؟

من

 ببری زخمی ام

تو قدرتمند و اما من ضعیف ام

تو دیگر میازار مرا

 به ضعیفان رحم کردن رواست

ببری زخمی ام

که موشی جویده است تمام وجود مرا

بگذار در این دنیای بی ستاره

زخمهایم را با نوشتن مرهم شوم

این ببر زخمی

در اینجا فقط ناله می کند.... شکوه می کند

بی هیچ آزاری....

بگذر از این ببر

خبر از دل او نداری!! داری؟....

ببر هرگز نخواست دلی را بشکند

اگر هم ناخواسته شکست

هزاران بار بخشش خواست

دگر میازار او را......

بگذار در میان نوشته هایم

غرق شوم

مرا به تو آزاری نیست

گهگاهی یه سلامی بود و هیچ

ودگر هیچ

آنهم دگر نخواهد بود

تو آرام باش و راحت....

من پر از صداقتم

بی هیچ رنگ و ریایی

و گهگاهی شیطنت کودکانه ای

که آنهم دیگر نخواهد بود

بی آزارترینم....

زخمی ام

 زخمی.....

 

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱٢:۳٧ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

    

 

روز به روز به سوی فنا شدن هدایت می شوم

آره

زنده گی ام پنجره رو به بی فردا هاست....

فردایی که نمی دانم چگونه سر کنم....

 ایستاده ام میانه ی زنده گی و می بینم که هیچ بودم چقدر بی ارزش بودم

دستام خالیه..... دیگه خالی خالیه ....

قلبم سرده سرده ..... یخ زده....

لبخند !!! حتی خنده های الکی هم ماسیده بر چهره ام

تا به کی باید این نفس بیاد؟؟ نمی دونم

دیگر در هیاهوی سکوت گم شدم

هیچ جایگاهی نداشتم تا به حال چقدر زجر دهند ه است...

هر چه به آنچه گذشته نگاه می کنم .. می بینم هر آنچه در توانم بود نثار کردم

هر چه عشق به معنای واقعی اش بود... بی هیچ توقعی  ... بی هیچ خواهشی

بارها شکستم و گذشتم

سکوت بود سکوت همدم من....

 برای بارها و بارها شنیدن کلمه آزار دهنده ( تنفر ) شکستم و باز هم  سکوت و سکوت و سکوت

روزها را  به اندازه قرنها سپری کردم

سرگردانم..... سرگردان

گریه هم دیگر برای روح خسته ام  آرامشی نیست

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱:٤٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()