حرف تنهايي من

 

برایت می گویم از دردی که می آزاردم

می نویسم برایت از دلی که همیشه همراهم بود

 
و نگاهی که غریبه شد با احساسم

حالا فقط یک خاطره دارم

خاطره ای که هنوز با او درد دل می کنم

هیچکس نتوانست چو او مرا درک کند

و دردهایم را بنوشید

این روزها خسته ام

روزهایی که پر از حرفم و گوشی می خواهم برای شنیدن

بخوان زخمهایم را

نیستی تا دگر بشنوی هق هق هایم را

هرگز کسی نتوانست چون تو دردهایم را بفهمد

و مرهم شود بر زخمهای عمیق روح

پشت این پنجره ها می نیشینم

می نویسم

اما دگر حتی نوشته هایم روح ندارند

تو واژه وا‌ژه هایم را معنا میکردی

و سکوت پر از دردم را می شنیدی

اما حال

من مانده ام و تنهایی ها

من مانده ام و یک دنیا حرف

نمی دانم

پوچ شده ام

.
.

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ساعت٥:٠٥ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()