حرف تنهايي من

 

                 

سلام

مدتها بود که دستان نوشتنم قطع شده بود اما دوباره پیوند خورد با واژه ها و گره خورد در ذهن پر از .... سه نقطه هایی که دنیای حرفند. اینجا حداقل میشم خودم مریمی که میخواد فریاد بزنه ...آره خدا!! و تو در تنهاییهام و در عمق تاریکی نشانه ها را نشانم میدهی و مرا به سوی نور هدایت می کنی .

اره اینجا خوبیش اینه که میشم مریم واقعی مریمی که گریه می کنه اما بیرون از اینجا می خنده ها ها ها .. اینجا مریم حرفهاش را میگه دردهاش را میگه اما بیرون از اینجا سکوت است سکوت... اینجا میشم خودم

می دونی چیه؟؟ خسته ام ... خسته از اینکه نمی تونم خود واقعیم باشم

خسته از اینکه وقتی چهره پر از درد کسی را میبنم و صدای ناله اش را می شنوم و آنزمان دلم فریاد میزنه جان دلم بیا تا غمت را بردارم اما آنقدر ناتوانم که یه گوشه زانوهام را بغل می کنم و درحسرت یاری رساندن اشک می ریزم آنزمانی که میبینم عزیزی از درد به خودش می پیچیه و من چه بی رحمانه باید نگاه کنم به دستهای خالی ام و   جز همدردی کاری دیگه ای از دستم برنیاد و اون عزیز فکر کنه چقدر بیرحمم اما نمیدونه که  روحم هق هق زده  زیر گریه ... بیچاره روحم .....خودم پر از نیازم و روحم پر از گرفتن دست کسی که نیاز داره اما چه ناتوانم.... همیشه می شنونم دردهای دیگران را میشم سنگ صبور و میشم همدل و همدرد دیگرون با شادیهاشون میخندم با گریه هاشون میگریم اما خودم فقط خندهامو براشون میبرم و گریه هام فقط مال خودم ... خود خودم .... وای وای از تمامی دردهایی که نمی توانی فریادشان کنی این روزها پریشانم اما اینجا فقط پریشان حالیم عریان است و هق هق هایم گوش فلک را کر می کند بیرون از اینجا شادیهای بی جهتم و خنده های بی دلیلم که فقط می خواد پنهان کنه درد بی درمانش را ...

نمی دانم شاید دارم دیونه میشم البته هستم شکی درش نیست

اما به ناچار باید دوباره برم دنبال همان حقیقتهای دروغین که در پس حقیقتهای تلخ قایم شدن و شبها سرک می کشند و از این شانه به آن شانه شدن را به من هدیه می کنند و هق هق های شبانه را آنهم باز در سکوت تا صدایت کسی را آزار ندهد و مبادا کسی بفهمد درد درونت را ...

نمی دانم

هیچ

نمی دانم

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧ساعت۳:٠۳ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()