حرف تنهايي من

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

               نرم نرمک میرسد اینک بهار
                                                خوش به حال روزگار ...

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت٩:۳٦ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

چه مدت گذشته است ؟!

نمی دانی ...

اونقدر اسیر .. ... این نقطه ها شدی بس که دلت فریاد دارد و همه ی آن را نهان می کنی در این ..... ها , گم می شوی میان شان , اما برایت هر یک از این .... ها تفسیرها دارد, تفسیرهایی که شاید صدها صفحه بشود از آن نوشت

مثل این؛  ......

که

گاهی حرفهایی  چنان دلت را !!! نه دلت , دیگر از دلت چیزی نمانده .. روحت را له می کند که از بودن و نفس کشیدن بیزار می شوی.

 

به تو بی حرمتی می کنند و تو با لبخند می بخشی ,  اما وقتی می بینی با یک حرکت که نمی دانی چرا؟ مهر تایید بر این بی حرمتی می زنند تلخی عجیبی اعماق روحت را بیرحمانه می خراشد و می جود...

 

 

می گردی هی می گردی که کجای کارت اشتباه بود... نمی یابی

 

هر چه جستجو میکنی ... زیرو رو میکنی... ورق می زنی .... هیچی نمی یابی

گناه چه بود؟؟!!

هر چه بود پیدا بود.... پیدای پیدا بود

 

 

 

حرفی زیر لب  چنان روح را آتش زده است که چشمها اشکها را هر چه قورت میدهند تمام نمی شود.

 

و دوباره اسیر ..... ها می شوی!!!

اما اینبار ....ها را تمام می کنی فقط نگاه می ماند و سکوت!!!!

 

 

 

+نوشته شده در جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت٦:٢٥ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

اول این آهنگ را بشنوید خیلی دوستش دارم

رو روکه نئی عاشق

***********************************

دچارم...

نه آن دچار که نامش را عاشق می نهند

نه!!!

دچارم... دچار سکوت

سکوتی تلخ

وقتی مرز برایم تعیین می شود از خود بیزار میشوم

انگار ریشه ام را کسی با تیشه می زند

هیچ می شوم.... نه آن هیچ که همه چی است

هیچ هیچ می شوم و نامفهوم

کاش من همچو ماهی شعر سهراب دچار آبی دریای بیکران میشدم

من

میان حرفهایم ... ناگفته هایم... رنج هایم دچار سکوت شده ام

.

.

.

.

+نوشته شده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت۳:٥٦ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()