حرف تنهايي من

پرُم ... پُرم از نبودن

ازتهی شدن!!!

از نیست شدن!!!

بی معناترین من شده ام...

من؟؟ چه کلمه عجیبی است... من نیست شده

دیگر از گم شدن گذشته است

همچو آرزویی گمشده از یاد رفته ام

در میان دره هایی پر از رنج احاطه شده ام

هر چه فریاد می کشم فقط خودم می شنوم

سقوط کرده ام در این دره ی سیاهی

که فقط سیاهی است و بس

گاهی وسوسه ی نوشیدن  شراب چنان مرا در خود می پیچد!!

حال و هوای مستی... شاید مرا از سیاهی برهاند

نمی دانم

شاید نوشیدم!!

شاید!!

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ساعت٢:٥٩ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

تا کی باید گم شوم میان این همه شتابزدگی روزمره گی ها که آنچنان من را در خودش پیچ و تاب می دهد که گاهی صدای شکستن روح ام را می شنوم!!!

قیریچ ، قروچ...... آنچنان این روح بینوا می شکند که درمانش دیگر محال است...

تا کی باید سکوت کنم در برابر اینهمه بی رحمیها....

تا کی باید فریادهایم را خفه کنم در این گلوی بیچاره که دیگر توانش بریده است

و این اشکهایی که گاهی چنان سرازیر می شوند که حتی دیگر حیا هم نمی دانند یعنی چه... حتی کوچه و خیابان هم دیگر برایشان مهم نیست  وقتی بخواهند ببارند... می بارند .. بی محابا

سکوت ام..... سکوتی که همیشه همه جا همراه منی ....

سکوتی که می رقصی با دردهایم... می نوشی غمهایم..... سکوت ام که با سکوت ات چنان مرا از همه دنیا می گیری که من می مانم و تو!!!

سکوت ام چنان مرا بلعیدی که سراپا شده ام سکوت !!! در من پیچیدی ... در من رقصیدی.... در من ریشه کردی... قد کشیدی.....

با من چه کردی؟؟!!!

 

+نوشته شده در جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ساعت۱:۱٩ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()