حرف تنهايي من

چقدر سخت بود

چقدر برایم زجر آور بود

گفتن این حرفها..... برایم رنج بود

انگار قلبم را تکه تکه کردم

بی موقع می روی

بی موقع می آیی

نمی گویی چه برسرم می آید؟؟!!

اما باید می گفتم

من را ببخش

هر چه گفتم برای خودت بود

تو به خاک سپردی همه ی احساسم را

حال آمدی بر گور آنهمه احساس ناب نشسته ای ،  چه می خواهی؟

منتظر چه می مانی؟

هان؟؟!!...

.

.

.

.

 

+نوشته شده در یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ساعت٤:٠٢ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

ترا با سکوت ساکن ات می شناسم

ترا با نیشخند دل شکن ات می شناسم

ترا با غم تنهایی خویش می شناسم

برایم غریبه نیستی

سالهاست که سایه ات در این سیاهی گم است

آری

سایه ات که نمی دانم به دنبال چه می گردد

در این دلنوشته های تنهایی ام

در این عمق سیاهی و سکوت ام

چه میخواهی؟؟

حال که دائم می گذری از این دیار تنهایی

رد پایت جا به جای اینجا می ماند

بشکن این سکوت سنگین ات را...

سالهاست که با سکوت ات این خلوتکده را رنج داده ای...

+نوشته شده در چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩ساعت٦:۱٧ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()