حرف تنهايي من

مدتهاست که نمی تونم بنویسم

پرم از حرف

از یه احساس عجیب!!

اما هیچ واژه ای بیانگرش نیست که نیست

چقدر این کلمات بیچاره هماننده پرنده های کوچک به دور سرم می چرخ اند اما هر چه تلاش میکنند کنار هم قرار  بگیرند بلکه معنایی پیدا کنند نمی شود ... هیچ کدام نمی توانند جایگاهشان را پیدا کنند...

بیچاره کلمه ها.... چقدر دلم برایشان می سوزد هر چه سعی می کنند که بیان کنند آنچه درون من است اما نمی توانند و در آخر سر پریشان و افسرده می نشینند گوشه ای و دست زیر چانه می زنند همچنان در بهت گم شدن شان مرا نظاره می کنند ....

هر چه به شان می گویم بیخیال شوید ..... نمی شوند و به یکباره بغض می کنند و قطره قطره از چشمانم سرازیر می شوند و می گویند شاید اینگونه حداقل کمی فقط کمی از آنچه که می خواهیم بیانت کنیم در سکوت ات فریاد شود.... شاید!!!!

.

.

.

.

شاید!!!

 

 

+نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت۱٠:٢٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()