حرف تنهايي من

بر می گردم اینجا

ورق می زنم

ورق می زنم

یک سال

سه سال

پنج سال

ده سال

ورق می زنم

 

آه های عمیقی که پشت سر هم از دل خسته بر می آید

آه هایی که یه بغض خیلی سنگین در خودش نهان کرده

نگاه می کنم

 

می خونم

 

چقدر تمام این سالها برای زندگی ام

برای عشق ام

برای لحظه لحظه اش

دست و پا زدم

برای حفظ اش جنگیدم

اما همچنان جای اول ام هستم

یکی وقتی نخواد دنیای عشق تو را نبینه نمی بینه

هر چی خودت و به در و دیوار هم بزنی نمی بینه

هر چی همه ی وجودت را هم براش خرج کنی نمی بینه

اصلا هیچی نمی بینه

 

و هر روز هر روز شکسته تر میشم

خسته تر می شم

 

به خودم نگاه می کنم

از چه ساخته شده ام که همچنان ایستاده ام

تا به الان باید فرو می ریختم

بارها فرو ریختم

اما با دستان خودم به تنهایی دوباره دست خودمو گرفتم و بلندش کردم

گفتم بهش بایست

بمون

بجنگ

اما نمی دونم برای چی

برای کی

تا به کی و کجا

 

.

.

.

.

.

.

.

+نوشته شده در دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢ساعت۱:٤٧ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()