حرف تنهايي من

روزی نه خیلی دور

می ایستم سر پل صراط 

منتظر....

منتظر آدمهای شعاری

مسیح وار ها....علی وارها.... مریم گونه ها....فاطمه گونه ها

می ایستم منتظر هر چقدر که باید !!!

وقتی پای شان رسید به سر پل صراط

خدا را می خواهم....

آنقدر می نشینم تا خود اش بیاید

آمد.... خدا را می گویم

اینها تو را هم گول می زنند

سینه ام را می درم

زخمهایی که از مسیح وارها و علی وارها و فاطمه گونه ها و مریم گونه ها در عمق روح ام نشسته را نشان ام می دهم

بلند می شوم و می ایستم

می گویم پل صراط برای عبور من نیست

مستقیم آدرس جهنم ات را بده

می نشینم در وسط ترین نقطه اش

فرمان بده هر آنچه در توان هست آتش اش را شعله ور تر کنند

می خواهم در آتش تو ای خدا در جهنم ات بسوزم

اما در آتش آدم هایت نه!!!!

من جهنمی ترینم......

+نوشته شده در شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٤ساعت٢:٥٤ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

به فکر نوشتن استعفایم هستم

می خواهم استعفا دهم

از زن بودن ام

از مادر بودن ام

از بودن ام

از ماندن ام

می خواهم بازنشسته شوم 

بروم جایی

تتهایی

اتاقی

دوره دور....خیلی دور

آسایشگاهی....!!!

باقی عمر مانده ام را در آسایش بگذرانم...

 

+نوشته شده در شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٤ساعت٢:٤٢ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()