حرف تنهايي من

زد به سرم حسابی

یه انقلاب 

کوتاه کردم موهایم را 

یه مردانه تمام عیار....

+نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٤ساعت٥:۱٠ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

هوای همه روزها و همه شب های من دونفره است.....

من و افکارم

من و من که داءم در حال گفتگوییم

من و من که یکی ام می گه و اون یکی ام جواب میده و هر دو با هم گریه می کنند و گاهی لبخندی

من و من که  چهل و دو سال عمر که هی مرور می کنند اش

من و من  که بیست و چند سال رو هی ورق می زنند 

عجیب همه روز هایم و همه شب هایم هوای ام دونفره است

کلا تبدیل شدم به دونفر

+نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٤ساعت۱٢:٥٦ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

می دانی  ؟

در این سال های زندگی  بارها و بارها شکسته ام؟

هر بار که شکستم ....نشستم پای تکه های شکسته ام و هی بند زدم تکه ها را بر هم و هر بار تکه هایی گُم شده بودن ....بعد از هر بار بند زدن تکه هایم هیچ گاه مثل قبل ام نشدم .....تکه هایی کم بود اما باز ایستادم و ادامه دادم.

می دانی ؟

در طول این زندگی بارها و بارها مُردم ...... آری بارها مُردم !!    هر بار بعد از مُردنم ، خودم را اِحیا کردم ....سخت بود خیلی سخت، هر بار خود ،خودت را اِحیا کنی..... و هر بار قسمتی از من هرگز به زندگی بازنگشت..... اما باز ایستادم و ادامه دادم

تبدیل شدم به یک آدم خیلی ناقص.....تکه های گُم شده و قسمت هایی از من که هرگز برنگشتن!!!  

و ایستادن های پی در پی و ادامه دادن ها هربار سخت تر می شد !!

اما همچنان ایستادم ....

آخ که این زخم آخری سخت کاری بود .خیلی کاری بود ..... هم شکستم ،هم مُردم

مدتی است سعی می کنم دوباره تکه هایم را کنار هم بچینم و بندشان بزنم....

مدتی است هر کاری برای اِحیای دوباره ام از دستم بر می آمد انجام دادم....

اما بی فایده است...... تکه های زیادی را از دست داده ام دیگرهیچ جور بند زدنی نیست.....

اما نمی دانم چطور باز ایستاده ام.....

اما یه چیز را خوب می دانم ...... این ایستادن خیلی فرق دارد هر روز زمین ام میزند آنهم روزی چند بار......

نمی دانم .....فقط این را می دانم این روزها خیلی زمین می خورم و هی گریه سر می دهم و با کلی رنج و درد می ایستم......نمی دانم کدامین زمین خوردن دیگر ایستادنی در پی اش نباشد.......

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٤ساعت٩:٤۸ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

 

پاییز هم تمام شد و من هیچ جوجه ای برای شمردن ندارم

بعد از 42سال عمر و زندگی هیچ در دستانم برای شمردن ندارم

همیشه سعی کردم همه چی خوب باشه....همیشه بی توقع زندگی بودم

همیشه سعی کردم هیچکی از هیچکی ناراحت نباشه..... خودم رو هیچ وقت ندیدم...... همیشه سعی کردم همه از هم راضی باشند.....

خلاصه بعد از اینهمه سال دستام خالیه خالیه.....

جز اینکه من آدمی ام که زندگی و جوونی یه نفرو حروم کردم.....بعد این همه سال من شدم مسبب هیچی نداشتن یه نفر دیگه....من شدم یه آدم امل و دهاتی بدرد نخور..... من شدم آدمی که این همه سال فقط تحملم کرد..... بی هیچ علاقه بی هیچ عشق.......

شدم کلا یه آدم کاملا بدرد نخور...... یه آدم اضافی..... یه آدم که فقط بدرد مردن می خوره

آره دوباره پاییز شد هیچی جوجه ای برای شمردن ندارم 

+نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٤ساعت٢:۱۳ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

حسرت هایی بر دل ام هست 

حسرت هایی که مثل یک آه بلند جانسوز از ته تهای سینه ام بیرون می ریزد 

حسرت اینکه مادرم وقتی میبیند مدتها خبری ازم نیست....یا وقتی صدای یخ زده ی بی روح ام را می شنود ، چادر بر سر کند خود را برساند به در خانه ام....زنگ بزند ...بیاید و بگوید کجایی مادر ؟ 

پریشان شود وقتی صدای مُرده ام را می شنود و شتابان برساند خودش راو بگوید غمت به جانم چه ات شده است ؟

بیست و دوسال است این حسرت به دل ام مانده

 

آخ ......حسرت دیگرم...... پدر.....پدری که خودخواهی اش هرگز بهش اجازه نداد درد. دخترش را بفهمد......دید ولی نفهمید....

آخ که چقدر. دل ام می خواست وقتی خبری ازم نیست  گوشی ام زنگ بخورد صدای پدر را بشنوم. که بگوید. مریمِ بابا  دلت برام تنگ نشده اما من دلم برات تنگ شده.....فقط یکبار بپرسد غمت چیست در این سکوت لبهای فرو بسته ات..... یکبار فقط یکبار درد و دلم را بپرسد......اما تا بخواهم همیشه سرزنش ام کرده است.....

هِی هِی هِی......حسرت روی حسرت بر دل ام مانده

حسرت. همراه زندگی ام که فقط یکبار به من بگوید گور بابای دنیا و همه....خودته و بودنتو عشق است......اما خودمو و بودنم هیچ گاه در گرو چیزی نبوده است .....

 

دل ام می خواست اینجورموقع ها که زخم خورده ام ، اونم یه زخم کاری....شال و کلاه کنم برم سمت خاله ای ، دایی ای ، عمویی ، عمه ای ، مادر بزرگی بگم برای یکی شون از زخم به جان نشسته ام ...... اما یه عمر بهم گفتن هیس ! هیچکی هیچی نفهمه

و منم یک عمر شدم هیس....هیچکی هیچی نفهمید ......

تنهایی یعنی همینا....... که کز کنم کنج خونم و بغض کنم و خودمو بغل کنم.......

آخ که چقدر دل ام این حسرت های به دل مانده ام را. می خواهد....

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٤ساعت۱٠:٢٩ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

سادگی برف رو دوست دارم

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٤ساعت٥:۳٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

از دختر بودن

از خواهر بودن

از همسر بودن

از مادر بودن ام بیزارم

از زن بودن ام بیزارم

.

.

.

.

.

.

+نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٤ساعت٤:٠٠ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

چه زندگیه کثیفیه

وقتی اندازه ات به پول است

انگار سالهای عمر خودفروشی کرده ام

آره من خودفروشی کرده ام.....

نه تنم را...... خودم را.....خودم را فروخته ام 

در قبال فروش خودم پول نگرفته ام ....اره هیچ پولی نگرفتم.....

خود فروختم که تحملم کنند.....

زندگی

عشق

دوس داشتن کثیف ترین واژه های دنیاست

بزرگ ترین دروغ

میخرندت در قبال پول

می فروشندت در قبال نبود پول

تن ات را نه....وجودت را!!!!

+نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٤ساعت۱:٥٥ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

وقتی میمیرید نمی فهمید که مرده اید 
تحملش فقط برای دیگران سخت است...

بی شعور بودن هم مشابه همین وضعیت است!

- فیلیپ گلوک

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٤ساعت۱٢:٠٩ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

نمی دانم چه اتفاقی در من دارد می افتد

به سیاهی رسیده ام

تاریکی

انگار درون قبر هستم

نفس ام سخت در می آید

من مرده ام

این بار خیلی سخت مرده ام.....

هیچ راهی ....هیچ روزنه ی نوری دیگر نمی بینم....

به سیاهی رسیده ام

مطلق.....

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٤ساعت۱٢:٢٤ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()

چند شب پشت سر هم ،هر شب خواب می بینم مردم

بالای سر قبرم ایستادم.... خانواده ام ،خواهرام ،مادرم،پدرم و دخترم دور قبرم نشستند و کلی اقوام و آشنا و غریبه دورش ایستادند....

خانواده ام هر کدوم به زبان خودشون چیزهایی از من می گویند و گریه می کنند....

دخترم با قیافه ای خونسرد اشکی می ریزد انگار هیچ وقت نسبتی با من نداشته.....

از حرف ها و ناله های خانواده ام خودم هم بالای سر قبرم گریه می کنم

میان جمعیت چشمانم دنبال یک نفر می گردد اما نیست....

همیشه شنیده بودم مرگ آدم ها را عزیز می کند

اما مرگ من عزیزم نکرد برای او

چند روز پیش مردم.... سالهاست بارها مرده ام.... اما این بار  زخم اش کاری بود...... 

دیگر جان نخواهم گرفت!!!!

هر بار از خواب بیدار شدم صورتم خیس از گریه بود.....

 

+نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳٩٤ساعت۱۱:٠٢ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()

یه عالمه فکر تو سرمه

یه جنگ تمام عیار

با خودم.....

هزار فکر تو سرم می چرخه

باید یه راهی پیدا کنم

 

باید گم بشم...یه گم شدن واقعی

یه گم شدن همیشه گی

یه گم شدن پیدا نشدنی

اره باید گم بشم....... 

گمی که خودم هم نتونم پیداش کنم

+نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳٩٤ساعت٥:٤٩ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()