حرف تنهايي من

 

سلام مهربان هایم.....

شما مهربونی که می آیی وبا نگاه زیبایت  نوشته های تنهایی من  را نوازش می کنی ...

نگاه زیبایت را می بوسم....

اگر نوشته ای در خلوتکده من می یابی گاهی  از بزرگان و اساتید است ... بدان که آن نوشته در آن روز حرف تنهایی من است.... گاه حرف تنهایی من در اشعار و نوشته های بزرگان است ولی در آن زمان که می خوانمش من میشود..... وگاهی دلنوشته های خودم است که روحم آن را می خواهد تا بنوشد تا سیراب شود آن گاه که درخلوتکده من در مقابل چشمان زیبای شما نقش می بندد.....مریم است .... او را بخوان

امروز می خواهم ببارم

اما.......

چرا نمی بارم.... هر چه میگردم واژه ای پیدا کنم که مرا رها کند کمتر می یابم

چرا اینقدر واژه هایم طعم کهنگی دارند...چقدر به متنهای اساطیری شبیه شده ام

چقدر به هذیان...

چقدر به نقطه های معلق گیج

در میان واژه گان سر درگمم

می خواهم تهی شوم

چرا در سر در گمی ام را در تن واژه ها ..

توان تهی کردنم نیست

چرا اضطرابم را در حنجره اشکها فریاد نداده ام

چرا نمی بارم..........

چرا اینقدر زود حصارها همهمه ام را کور کرده اند؟

چرا واژه هایم در تن پایان خزیده اند.........

من برای نوشتن.... برای گریستن تشنه ام

من برای دریا بودن و مثل حقیقت آبی بودن دلتنگم

مرا چه می شود؟؟؟

مرا چه می شود...................

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦ساعت٩:۱۳ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()