حرف تنهايي من

این داستان را دیشب میخواندم گفتم برای شما هم بنویسم تا بخوانیم و ببنینم که رسیدن به آرزوها چقدر زیباست .....

 

 

بنفشه زیبا وخوش عطری با آرامش و عزت بین دوستانش زندگی می کرد..یک روز صبح که قطره شبنمی تاجش را زینت بخشیده بود سرش را بلند کرد و به اطراف نگاهی انداخت .. رز بلند قامت و خوبرویی را دید که مغرورانه قد بر افراشته ..

بنفشه لب های آبی اش را گشود و گفت : چه بدبختم در میان این گل ها . چه فروتن هستم و چه مقام پستی دارم.. طبیعت مرا کوتاه و ضعیف آفرید ..خیلی نزدیک به زمین زندگی میکنم  ونمی توانم سرم را به سوی آسمان آبی بالا ببرم . یا صورتم را همچون رز به طرف خورشید برگردانم...

رز صدای همسایه اش را شنید خنده ای کرد و گفت : حرف هایت چه عجیب است ! تو خوشبختی و نمی توانی این خوشبختی را درک کنی.. طبیعت به تو عطر و زیبایی بخشیده که به دیگران نداده است .. این افکار را از خودت دور کن و به آن چه هستی خوشنود باش و بدان کسی که فروتن است متعالی خواهد شد و او که بلند پرواز است شکسته....

بنفشه گفت : تو تسلایم میدهی زیرا چیزی داری که من در آرزوی آنم... تو میخواهی که با بزرگی و عزتت مرا تحقیر کنی ....

طبیعت گفتگوی بین بنفشه و رز را شنید پس نزدیک شد و گفت: دخترم بنفشه چه اتفاقی افتاده ؟ تو گفتار و کردار خوب و پسندیده ای داشتی آیا در قلبت طمع افتاده و حواست را از کار انداخته است ؟

بنفشه با لحنی حق به جانب گفت : ای مادر بخشنده و بزرگ که سرشار از عشق و همدردی هستی با تمام وجود و از صمیم قلب می خواهم که خواسته ام را اجابت کنی و به من اجازه بدهی یک روز همچون رز باشم..

و طبیعت پاسخ داد: تو نمی دانی که چه میخواهی تو نمی توانی که در پس این خواهش کورکورانه ات چه بدبختی بزرگی نهفته است اگر تو رز بشوی متاسف خواهی شد و دیگر پشیمانی هیچ سودی ندارد..

بنفشه به اصرار گفت : مرا به شکل رز بلند قامت تبدیل کن زیرا آرزو دارم که سرم را با غرور بالا ببرم و بی توجه به سرنوشتم خواسته هایم را عملی کنم.

طبیعت تسلیم شد و گفت : این بنفشه نالان و سرکش خواسته ات را اجابت خواهم کرد اما اگر مصیبتی بر تو وارد شد از خودت باید شکایت کنی...

و طبیعت انگشتان جادویی و سحر آمیزش را دراز کردو ریشه های بنفشه را لمس نمود و آن گل خیلی سریع به رز بلند قامتی تبدیل شد ..

هنگام شب آسمان از ابرهای سیاه پر شد و رعد خشمگین سکوت هستی را بر هم زد باران شدید و بادهای بنیانکنی شروع شد و طوفان شاخه ها ی درختان درهم شکست ساقه های گلهای بلند را شکست و فقط انهایی که نزدیک به زمین بودند در امان ماندند......

یکی از بنفشه های دختر سرش را بلند کردو به مصیبت گلها و درختان نگاهی انداخت با خوشحالی لبخندی زد و به رفیقش گفت : ببین طوفان با گل های متکبر چه کرده است.. بنفشه دیگر گفت ما کوتاه هستیم و نزدیک به زمین اما از خشم طبیعت در امانیم...

در همان لحظه ملکه بنفشه ها ..بنفشه تغییر یافته به رز را دید که در اثر طوفان روی زمین افتاده

ملکه خانواده اش را صدا زد و گفت ببینید و بیندیشید که طمع با این بنفشهکه فقط یک ساعت رز شد چه کرد.....

رز شکسته آخرین رمق هایش را جمع کرد به خود حرکتی داد و به آرامی گفت : شما فروتن و قانعید من هرگز از طوفان نترسیدم من هم دیروز از زندگی راضی وخوشنود بودم اما خوشنودی همچون سدی بود بین وجودم و طوفان زندگی .. که مرا در آرامشی کسالت بار و اندیشه ای خسته کننده قرار داد.. با ترسیدن و چسبیدن به زمین من هم زندگی بی معنایی مثل شماها داشتم اما اکنون شادمانم چون در بیرون از دنیای کوچکم به اسرار هستی راه یافته ام چیزی که شما هنوز نیافته اید... من توانستم از حرصی که طبیعتش از من بلندتر بود درگذرم اما همچنان به سکوت شب گوش می دادم گفتگوی آسمانیان را با زمینیان شنیدم که چنین می گفتند: آرزو داشتن و رسیدن به هدف راستین ماست .. در آن لحظه بود که روحم دگرگون شد و قلبم مشتاق رسیدن به مقامی بالاتر از آن وجود محدود....من فهمیدم دوزخیان نمی توانند آواز ستارگان را بشنوند و در آن هنگام در برار کوچکی ام به ستیز پرداختم و در جستجوی چیزی بر آمدم که از آن من نبود تا سرانجام اشتیاقم به اراده ای خلاق و سرکشی ام به قدرتی بزرگ تبدیل شد.... طبیعت که بسی شگفت تر ا رویاهای عمیق ماست خواهشم را پاسخ داد....

اکنون خواهم مرد زیرا روحم به هدفش رسید سرانجام دانشم به جهانی در آن سوی دخمه باریک وجودم دست یافته است این هدف زندگی است.... این راز هستی است..

آنگاه تکانی خورد به آرامی گلبرگهایش را به هم پیچید و در حالی که لبخندی آسمانی بر لبهایش بود آخرین نفس هایش را از سینه بر آورد لبخندی سراسر امید و هدف در زندگی .... لبخند پیروزی......... لبخند الهی.

خلاصه شده داستان بنفشه بلند پرواز نوشته جبران خلیل جبران

+نوشته شده در جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦ساعت٩:٠٧ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()