حرف تنهايي من

                 نجوای عاشقانه ام با خدا

خدایا ایستاده ام زیر آسمون تو..... که عکس سوسوی ستاره هاش تو دریای چشمام افتاده..

 

دو دل بودم که بیام یا نه... یه دلمو گذاشتم اون پایین ...  پایین پایین

 

اما اون یکی دلم را که مٌهرش کردند برای ورود به حریم کبریایی.. گرفتم لابلای انگشتانم...

 

می بینی تپش تند و   یکنواختشو......

 

 ای عزیز من.... حالا ایستاده ام اینجا زیر آسمون تو و میدونم حتی اگر آهسته تر از صدای بال زدن سنجاقک ها  از ته دلم  بهت سلام کنم میدونم که میشنوی و جوابمو میدی و همین برای من کافیه...

 

حالا بذار اغاز کنم مثنوی گریستن را ....بذار بگم اون پایین وقتی یک قدم از توفاصله میگیریم چقدر گلدون احساسم زرد و پژمرده میشه خشک میشه ... برگهاش میریزه

 

بذار اعتراف کنم به درازی اون روزهایی که بین چشمهای من و نم نم بارون دلگیرت فاصله می افتاد... بذار اعتراف کنم به روزهایی که از سجاده سبز تو فاصله میگرفتم.... بذار اعتراف کنم به اون روزهایی که خواب غفلت نمی گذاشت با تو بگویم....

 

خدایا ... نجواهایم   را بشنو که به تو محتاجم

 

خدایا به درگاهت آمده ام و تنهایی و بینواییم را نزد تو آوردم

 

بیش از انچه به طاعت خود امیدوارم باشم به آمرزش تو امید بستم چرا که آمرزش و مهربانی تو از گناهان من بیشتر است

 

ای عزیز من.... ای مهربان من.... ای خدای خوب من

 

حالا نگاه کن به دست تمنایی که قلب شکسته اش را به تو پیش کش میکنه

 

من به تو محتاجم ...................

 

من به تو مجتاجم....................

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦ساعت٧:۳۳ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()