حرف تنهايي من

بلند شو
فنجانی بردار
برای خودت چای بریز
موهایت را شانه کن
کسی نیست
نامش را صدا بزن!
به ساعت اهمیت نده
روی صندلی آبنوسی ات بنشین
دست بر آتش سرخ بگیر
و به اندکی از هر آنچه که داری فکر کن!
به خردتری تکه از ماه بلورین
به کوچکترین قسمت از عشقی بزرگ
و به اندکی از فراموشی.......

***************************************************************

دیگر دوستت ندارم
در عسل تیره چشمانت
زنبوری است در پرواز

***************************************************************

چراغ های رابطه تاریک اند
و من افسرده از ناتوانی این روح
افسرده از شنیدن آوای خوشبخت ماهیان ساده دل
که سوار بر رود پوچی اند
من از نگاه حزن آلود خویش افسرده ام
و از شنیدن این که
چراغ های رابطه تاریک اند
من از ناتوانی این روح افسرده ام

***************************************************************

این اشعار هیچ کدام از من نیست برای اشخصای می باشد که دارای روح لطیف هستند و می توانند حرفهایشان را به این زیبایی بیان کنند و من دوست دارم شعر را....
من پرواز روح را دوست دارم
اما چه کنم که همیشه ترسیده ام کاش میشد این ترس لعنتی را از خود دور کنم آنموقع مطمئنم که به خیلی از ناگفته های دنیا دست پیدا می کنم من میتوانم پرواز کنم اما چه فایده که این ترس لعنتی بر من غالبه..... من میتوانم ارتباط برقرار کنم و عاشقانه این ارتباط را دوست دارم اما باز هم چه فایده که ترس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کاش میشد این ترس این کلمه که در ظاهر پوچ اما در زندگی همه انسانها بر همه چیز به هر نحوی سایه افکنده را برای همیشه از خود دور کرد من سعی میکنم
من تنها هستم خیلی تنها بعضی وقتها این تنهایی آزاردهنده است چون میان جمع بودن و تنها بودن سخت .... هیچکس نمی خواد بفهمه که چی میگی تا میخوای حرف بزنی و یا درددل کنی کتابچه زندگی خودشون میذارن جلوت میگن بخون این یعنی چه ......
من همیشه به درددل همه گوش میکنم اما هروقت خواستم درددلی کنم آنها یادشان می افته که باید بگن نمیدونم اما احساس میکنم که با این عملشون یجوری به آدم می گن خفه شو؟؟؟؟
خسته ام خیلی خسته ...........
از بس که تو زندگی سعی کردم همه از هم راضی باشن هیچکس با هیچکس اختلاف نداشته باشه مادر با پسر .... پسر با مادر ... برادر با برادر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دانم چرا هیچکس به فکر من نیست که دلخور نشم ... ناراحت نشم ....
انگار من بوجود آمدم و انتخاب شدم که فقط رابطه ها را درست کنم و خودم فنا شوم
به خدا فنا شدم اما هیچکس نمی بیند حتی نزدیکتری شخص زندگی متوجه ذره ذره آب شدن من نیست
من خسته ام .............. کاش این ترس لعنتی دست از سرم بردارد شاید حداقل در دنیای دیگه بتوانم آسایشم را پیدا کنم و فقط آسایش را میشود در ماوراء پیدا کرد
به امید آنروز

+نوشته شده در جمعه ٥ مهر ۱۳۸۱ساعت٧:٠٢ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()