حرف تنهايي من

رفتنت آن قدر نا صبور و گران بود که تمامی مرا در بغضی خیس رسوب داد... رفته ای و من در ابتدای بهار سبز ٬ زرد را چشیده ام .. رفته ای ٬ من دستانم تهی از تو به سکون مبتلا گشته اند .. رفته ای و ندیده ای دیوارهای قلبی را که به ظلم شکست و گرچه به عشق التیام یافت .. اینک اما دیگر باری به سنگ بی مهری فاصله ای تلخ ٬ ترک به تن کرد..

مهربانم .. آن قدر خوب بودی که لکنت ذهنم توان دیگر باز یافت و جراحت اشک وار سینه ام مرهم گرفت .. آن قدر عزیز بودی که واژه هایم دیگر باری سبز اندیشید و چشمانم تن پوشی از جنس آرام...

آسمانی ام ... تو را داشتم و تمام لحظه هایم سبز بودند و ناب.......

اینک اما بوی کدر یک وداع بیرحم تمام مرا در بی تو بودنها شکست....

اینک اما رفتن بی نگاهت بارش دلتنگیها را در فصل سبز تازه ام ٬ تولد داد و من دیدم اقاقیهای اشتیاق و مسرت را که بدین شلاق فرو خوابیدند..

رفته ای و من فکر می کنم تنهای تنها دگر باری به آبیاری اقاقیها و آینه های غبار گرفته میتوانم برخاست!!....

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦ساعت٧:۱۸ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()