حرف تنهايي من

دخترک سر بر روی زانو خدا نهاد و بارید
خدا دخترک را نوازش میکرد و اشکهای غصه را  از گونه های دخترک پاک میکرد..
دخترک با چشمان عاشقش به چشمان خدا نگریست..
خدا پرسید چیه نازنینم...
دخترک گفت.. آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا گفت صبر داشته  باش گلکم....
دخترک گفت تا کی.....................
خدا گفت من که همراهتم از چه نگرانی
دخترک گفت دلم....دلم خدایا
خدا گفت دلت چی؟؟
دیگر دلم طاق ندارد.. آخر چرا؟؟؟
خدا سکوت کرد......
دخترک را نوازش کرد و بوسید..
دخترک گفت خدایا همیشه نوازشهایت و بوسه هایت مراوادار میکند که دوباره ادامه دهم....
خدا دوباره دخترک را بوسید تا او بداند که همیشه همراهش هست
دخترک گفت ولی خدایا ...........
خدا انگشت بر دهان دخترک گذاشت گفت هیس.....
دخترک دگر بار سکوت کرد و اینبار غمگین تر از همیشه
بوسه های خدا هم دگر دخترک را آرام نمیکرد..............
دخترک غمگین بود.....
بی آنکه بخواهد می بارید...
می بارید
می بارید.....

+نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦ساعت٧:٤٤ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()