حرف تنهايي من

 

 

 

فریادهایم را چگونه سر دهم

من در خفقانم

خفقان!!

من چه دلسردم امشب!!

بغضی سنگین که بارها چشمانم را به باریدن دعوت کرد

و گلو را به هق هق

اما فرصت باریدن نبود و نه فرصت هق هق

چشمها به ناچار اشک های نباریده را می بلعید

و گلو نیز بغضهایی که در انتظار سر دادن هق هق بودند...

آه که باریدن چشمهایم  به اسارت کشیده شده اند

و هق هق هایم در زندان گلو در انتظار رهایی

دگر بار گم شده ام

تهی

هیچ

که هستم؟

چه هستم؟

نمی دانم

دگر بار نمی دانم....................

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦ساعت۱٢:٤٤ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()