حرف تنهايي من





وقتی طوفان یاس فرا گرفت  تنهایم گذاشتند تمامی آنانی که ناخدای کشتی دلتنگی شدنم را پای شادی کوبیدند.....
طوفان که در گرفت سوار بر بیرق عجز رفتند و با طوفانی که در هم می شکافد تنهایم گذاردند و آن وقت من
چقدر خسته بودم و چقدر اضطراب اشک کلافه ام می کرد..... آنزمان که سکان زندگی با دستهای من آشتی
نداشت و من ..هجی تنهایی را در سلولهای تپشم دیده بودم ....تو آمدی !!!
تو که آمدی طوفان به یکباره خوابید و دستهای سرد من در حرارت رمق لغزید....
آری آسمانیم !! تو  که آمدی ساحل نیکبختی همین نزدیکیها بود و من دوباره بادبان برافراشتم .....بادبان امید
تو آمدی و زنده گی را...عشق را....به من آموختی ....
آموختی زنده گی یعنی یکرنگی....صداقت...راه را از بیراهه شناختن.....
اما!!!
دگر بار سکان زندگی  با دستهای من آشتی نیست و چنان در طوفان یاس گم شده ام و این بار نیستی تا زخمهایم
را مرهم شوی........
این همه وقت نشسته ام پشت پنجره های انتظار تا بیایی و وفور زخمهایم را مرهم شوی..... این همه پنجره ها را
جستجو کردم تا بیابم ردی از عطر گامهایت را که بیابم تو را و تنهاییم را به دستانت فنا دهم .. این همه روزنه را
چشم دواندم که بیابم  شانه هایت را و تکیه گاه امن رنج هایم شوی....
خوب من ! کدامین عشق که نهایتش زیباییست تو را اینگونه از مهربانی ات دور کرده است...کدامین زیبایی ...
صداقت را رنگ تزویر بخشیده است....
هیچ نمی دانم ...........

+نوشته شده در جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦ساعت۱۱:٥۳ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()