حرف تنهايي من

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی
                               ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم




دخترک نگاهی به اطراف انداخت
به سوی کلبه اش روانه شد... داخل کلبه شد نگاهی به همه چیز انداخت...
دار قالیش را برداشت دست بر روی آن کشید به نقش عشق نگاهی انداخت و به او گفت همیشه نقشت را دوست داشتم ببافم نقش این عکس که تمامی عشق در آن نقش بسته است.. حسرت این آرزو برایم ماند تا گره های عشق را رج به رج ببافم... دار را به گوشه ای نهاد به سوی سه تارش رفت... سه تار را آغوش کشید و نوازشش کرد و گفت تو همدم تنهاییهایم با این که هیچ نیاموخته بودم اما تو مرا همراهی میکردی و گاهی با کم آموخته هایم ترا نوازش میکردم و بر دل غمگینم آرامش می بخشیدی دوستت دارم.... سه تار را بر جای خودش گذاشت ....دفترش را گشود نگاهی به نوشته هایش انداخت خواند و خواند و بارید......
دخترک برخاست همه چیز در کلبه اش گذاشت و به بیرون رفت ....
اسب را آغوش کشید و گفت چه دیر یافتمت و چه زود ترکت خواهم کرد.. برو به سوی سرنوشتت... اسب عاشقانه دخترک را نگاه کرد و صورت دخترک را نوازش کرد.. دخترک اسب را روانه کرد تا به سوی زندگیش برود..
گوسفندانش را صدا زد.. آنها را بوسید و روانه شان کرد تا آنها هم سوی سرنوشت خودشان بروند...
ماند تنهای تنها...
رفت به سوی کلبه تفنگی را که مرد غریبه به او هدیه داده بود را برداشت و به بیرون آمد...
در کلبه را بست و تمامی کلبه را با نفت آغشته کرد و کبریتی به سوی کلبه اش انداخت و نظاره گر سوختن تمامی عشقش نشست...
به دل صحرا رفت سر به سوی آسمان برد.....
آسمانم .... آسمان پاسخ داد جانم... دخترک گفت از تو ممنونم به خاطر تمامی عشقی که به من هدیه دادی... آسمان لرزید..ترا چه شده است دخترکم..
دخترک سکوت کرد..
دخترک چشم به ستاره پر نور انداخت ... به او گفت تویی که دلبری کرد ... تویی که خودنمایی ها کردی و عاشقم کردی... حرفهایم را شنیدی و همراهیم کردی... اما؟؟
چقدر صدایت زدم و تو خود را در  پشت ابرها پنهان کردی ولی باز با تو سخن ها گفتم
تو شنیدی اما هیچ نگفتی...
به دنبال چه میگردی ستاره من... به دنبال دلبری که دلبری بداند؟؟؟؟
آری....
ستاره من دوستت دارم و خدانگهدار
ستاره دید و شنید اما هیچ نگفت.......
دخترک سر به سوی خدا برد و فریاد زد خدا!!!!
میدانم که تو نخواهی مرا بخشید اما من انتخاب خود را کرده ام مرا در آغوش بگیر که سخت به آغوشت نیازمند...
خدا به سوی دخترک آمد ..
گفت چه میکنی دخترکم...
دخترک گفت همیشه تو به من گفت صبر کن حال من میگویم خدایم صبر کن
همیشه تو به من گفتی هیس حال من میگویم خدایم هیس..
دخترک به شعله های آتش کلبه اش که تمامی زندگی و خاطرات وعشقش در آن بود نگاه کرد و تفنگ را به سوی قلبش نشانه گرفت و شلیک کرد....
خدا متحیر ماند
به سوی دخترک آمد سرش را در آغوش گرفت و دخترک را نوازش کرد دخترک در آخرین لحظات از خدا خواست که او را بیامرزد...
خدا دخترک را بوسید و سخت بارید..
آسمان بارید... آسمان لرزید....
صحرا به خون دخترک آمیخت و در باریدن آسمان بارید...
دخترک با نگاه مهربان به ستاره اش با دنیای خاکی وداع کرد..
دخترک پرواز کرد
دخترک در تنهایی هایش مرد
دخترک مرد

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦ساعت۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()