حرف تنهايي من

ایستاده ام جایی که مهربانی ات دل از من ربود
دیگر چه فرقی می کند صدایت باشد یا نه!!
همان که از دور می بینمت
و چراغ روشن خانه ات را
جاییکه مهربانی ات در آن لبخند می زند
مرا کافی است....
در این هیاهوی نامهربانی
گاهی هم این حوالی ستاره ای مرا می خواند
با مهر و مهربانی اش
من پناه می برم به پنجره اش
اما دگر نمی توانم پناهی بیابم!!
راستی........
صدای شکستنم را شنیدی؟؟
ستاره ای که مرا می خواند شنید
مهر ورزید
اما مرا باور نیست دگر!!
روزگارم امانم نمی دهد
کسی هوایم را نداشت
گل قاصدک را ماه دزدید
آسمان کبود شد
بارانی سرخ بارید
من نیز باریدم
دلتنگی من از این باریدن ها نیست
دلتنگی ام و اشکهایم

از آنچه به ناحق گفته می شود

در پی اش دلی که روز به روز

شکسته تر........

 

+نوشته شده در جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦ساعت٧:٢٤ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()