حرف تنهايي من

 

 

 

 

 

 

در آن لحظه که زنجیرهای سکوت در هم شکست
در آن لحظه که گرمای وجودت را حس کردم
تو , مرا نمی دانستی
اما ....
من از دور می فشردم دستانت را
درد و دل کردن با تو را به هزار لحظه شادی نخواهم داد.
شاید تو در همهمه صحبت با دوستانت بودی

 غرق شادی و رقصیدن احساست
اما...... من در آرامش خیالم در سخن گفتن با تو
زمزمه می کنم....
آهای....
می شنوی صدایم را
فریاد خواهم زد. رو به دریا. بالای سر کوه
این منم که به سوی تو سرازیرم
ببین مرا
اگر این بغض امانم می داد
زمزمه می کردم برایت,..
اشکهایم را ببین ...
رو به رویت ایستاده ام و فریاد می زنم اما...
مرز فاصله نگذاشت بشنوی صدایی از من
آرام می گویم, آرام فریاد می زنم.
آه....
فاصله را ورق خواهم زد.
زمزمه می کنم, ببین مرا, رو به رویم ایستاده ای
شگفت نمی بینی مرا,
بغض گلویم را رها کرد
حال گریه امانی برای سخن گفتن با تو را نمی داد

بعد از مدتها که گم شدم.......
سخن گفتی:
از چه پریشانی
بگو , بگو , می شنوم تو را...
گفتم:دریا شو ,..
شنا خواهم کرد در وجودت ,
خورشید شو  و من نور  آسمانت
تا

آرام شوم.....

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧ساعت۳:۳٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()