حرف تنهايي من

خدايا وحشت تنهاييم کشت
کسی با قصه من آشنا نيست
درين عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه ... مي نالم... روا نيست
شبم طی شد ...کسی بر در نکوبيد
به بالينم چراغی کس نيفروخت
نيامد ماهتابم بر لب بالم
دلم از اينهمه بيگانگی سوخت
بروی من..... نمی خندد اميدم
شراب زندگی در ساغرم نيست
نه شعرم ميدهد تسکين بحالم
که غير از اشک غم در دفترم نيست
بيا ای مرگ .... جانم بر لب آمد
بيا در کلبه ام شوری بر انگيز
بيا شمعی به بالينم بيفرموز
بيا شعری به تابوتم بياويز
دلم در سينه کوبد سر بديوار
بيا ........ ای همزبان جاودانی
که امشب وحشت تنهاييم کشت

+نوشته شده در پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸۱ساعت۳:۱٩ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()