حرف تنهايي من

زنی بود

زنی از تبار درد

که از خویشتن نبود

هر صبحگاه چشم می گشود

و همچنان می رفت تا غروب درد

و شاید

طلوع دوباره ی صبحی درد آور

او همچنان می رفت

دیگر هیچ نمی دانست

میان ماندن و رفتن

دیرگاهی بود که خود را گم کرده بود

هیچ نمی گفت

سکوت بود و سکوت...

در سرش  فریادها.. دردها

در سینه زخمی عمیق

و دستانی خالی

که پر بود از پینه هایی

که التهاب ایثار بود و هیچ گاه

بوسه مهربانی را نچشید

هرگز طعم عشق را نفهمید

اما دوستت دارم را از

دلبندش دریغ نمی کرد

چون هرگز خود نشنید

آه قلبش

قلبی که برای تپیدن از او اجازه می گرفت

و چشمانش

خلوت شب که می شکفت

در هیاهوی سکوت ستاره ها

گریه می کرد آرام

گریه می کرد از رنجی که می برد

شاید غربت زندگی برایش تلخ بود

شاید تنهایی چیز درد آوری بود

شاید نمردن از اینهمه درد برایش عجیب بود

و شاید...

و

 او

در تنهایی هایش

در خلوت شبانه هایش

اشک می ریخت ساکت و آرام

 

 

+نوشته شده در شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧ساعت۱۱:۱٩ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()