حرف تنهايي من

 

    

 

روز به روز به سوی فنا شدن هدایت می شوم

آره

زنده گی ام پنجره رو به بی فردا هاست....

فردایی که نمی دانم چگونه سر کنم....

 ایستاده ام میانه ی زنده گی و می بینم که هیچ بودم چقدر بی ارزش بودم

دستام خالیه..... دیگه خالی خالیه ....

قلبم سرده سرده ..... یخ زده....

لبخند !!! حتی خنده های الکی هم ماسیده بر چهره ام

تا به کی باید این نفس بیاد؟؟ نمی دونم

دیگر در هیاهوی سکوت گم شدم

هیچ جایگاهی نداشتم تا به حال چقدر زجر دهند ه است...

هر چه به آنچه گذشته نگاه می کنم .. می بینم هر آنچه در توانم بود نثار کردم

هر چه عشق به معنای واقعی اش بود... بی هیچ توقعی  ... بی هیچ خواهشی

بارها شکستم و گذشتم

سکوت بود سکوت همدم من....

 برای بارها و بارها شنیدن کلمه آزار دهنده ( تنفر ) شکستم و باز هم  سکوت و سکوت و سکوت

روزها را  به اندازه قرنها سپری کردم

سرگردانم..... سرگردان

گریه هم دیگر برای روح خسته ام  آرامشی نیست

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱:٤٠ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()