حرف تنهايي من

 

 

 

 

من کنج خلوتکده ام را دوست دارم

تنهایم بگذارید

آری میان واژه ها گم شدم

احساس و منطق دعوایشان شده است

اما هیچ کدام بر دیگری برتری ندارند خسته شدم بس که سر هم فریاد کشیدند اما به هیچ کجا نرسیدند...

احساس می خواهد بگوید میتواند مرا بیشتر رهبری کند و منطق از سوی دیگر

میان این دو مبهوت مانده ام که کدامین درست تر می گویند...

گاهی گمگشته ترین  آروزی مبهم میان واژه ها می شوم

همین می شود که سرم از درد به خود می پیچد ...

چهره ام هم دیگر خاموش مانده است بی روح و سرد...

از من می خواهند که به سفر بروم به کدامین سفر که آرامبخش روحم باشد ؟

کاش می دانستند از همه فراری ام....

کاش می دانستند که احساسم پذیرای هیچ گونه محبت آنها نیست...

کاش می دانستند که چقدر غریبه ام با تمامی همخون بودنشان....

در میان شان احساس گم بودن دارم....

کنج این خلوتکده ام را بیشتر دوست دارم...

در میانشان غریبه ای بیش نیستم...

نمی دانم هیچ نمی دانم

وقتی تمامی احساسم منقرض می شود و منطق ام بی منطق

دگر بار تسلیم روزگار می شوم....

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱٢:٥٥ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()