حرف تنهايي من

 

پنج شنبه ٨٨.١.۶   

سفر مرا با خود برد بی آنکه بخواهم ...

بار اولی بود که خودمان یعنی من و همسر و فرزند به تنهایی بار سفر بستیم... تا جایی که بیاد دارم هرگز تنها سفر نکرده ام و از زمانی هم که ازدواج کردم جز یک یا دو باری با همسر گرامی به تنهایی سفر رفتیم و تا به الان که ١۶ سالی می گذرد همیشه همراهانی داشتیم  همراهانی از خانواده همسرم.....

اما اینبار خودمان بودیم ... بار بستیم و راهی شدیم به محلی نه چندان دور از اینجا یه جای دنج و پر از سکوت.... از همان جاهاییکه که من عاشقشم... تقریبا ۴۵ دقیقه در راه بودیم...

با آنکه بیشتر لحظاتم به تنهایی می گذرد اما این سفر را که باز هم یک جور تنهایی برایم بود لذت بخش بود شاید یک جور حس آزادی ....

فکر کنم ۶ ماهی می شد که به آن محل نرفته بودم محلی که برایم پر از خاطرات تعطیلات کودکانه ام است..... و چقدر دلم هوای آنروزها را دارد

غروب بود که رسیدیم و دیدم چقدر همه جا بهم ریخته است مادرم گفته بود که تمام فصل پاییز و زمستان را به آنجا نرفته است و تنها پدرم گه گاهی آخر هفته ها به آنجا می رفته است که فقط استراحت می کرده ...

وقتی رسیدم تعجب کردم درخت توت که برایم پر از خاطره بود با آن عظمت و قطور بودنش سر جایش نبود ... خب پدر نمی دانست آن خانه و باغچه که سالهاست برای مادر خریده است هم برای مادر هم برای من و خیلیهای دیگر پر از خاطره است او فقط می خواهد هر چه به نظرش زیادی و مزاحم است برداشته شود

حتی می خواهد خانه ای که تفریبا بالای ١٠٠ سال از عمرش می گذرد را هم خراب کند خانه ای کاهگلی که من با دیدنش مست می شوم

چه می توان گفت جز اینکه نظاره گر بود و سکوت کرد تا تمامی خاطرات را دفن کنند و به اصطلاح پدر و خواهرانم زیبایی و مدرن بودن را به روستاها هدیه کنند

کاش می دانستند و می فهمیدند تمامی آرامش آنجا  به خاطر همین کاهگلی بودنش است و دیوارهای  قطورش با پنجره ها و درهای زیادش که هر کدام خود حکایتهایی دارند....

بگذریم دستی به سر و روی خانه و تراس کشیدم و تختها و مبلهای تراس را تمیز و مرتب کردم و  همسر هم آتشی روبراه کرد و من هم شامی ساده.....

شب زیبایی دارد ... آسمانی با بیشماران ستاره که تو را دعوت می کنند به پرواز و رقص روح....

کودکم تا می توانست مستانه بازی می کرد  و من بی هیچ نگرانی رهایش کردم...

وقتی تنهایم در سفر ( تنها به منظور آنکه خودم و همسر و کودکم ) آرامشم بیشتر است

غرق رویاهایم می شوم و یاد خاطرات کودکانه ام و برای همسر می گفتم و به او کوهها را نشان می دادم که از سن ٨ سالگی ام تا ١۵سالگی ام هر تعطیلات که به اینجا می آمدم این کوهها از دست من در امان نبودند صبح با چند  نفر همسن و سال خودم می رفتیم کوه تا بعدازظهر بر می گشتیم از یک کوه شروع می کردیم تا به قله اش می رسیدیم کوههای آنجا ارتفاع چندانی ندارند اما کم هم نیست و رشته کوه می باشند و به هم متصل .... یادم است که از یک کوه بالا می رفتیم و به بالایش می رسیدیم روی آن سطح باریکی که از دور می بینیم راه می رفتیم تا به آخرین کوه برسیم و از همان جا به پایین بر می گشتیم چقدر برایم لذت بخش بود آن دوران وچقدر حالا آرزویش را دارم

آخرین کوه یک غار مثلثی کوچک دارد که فقط یک نفر میتوانست در آن بنشیند و من چقدر این غار کوچک را دوست دارم ....

 

آری سفر مرا با خود برد و برد به خاطرات کودکانه ام ...

هر شب آتشی تا ساعت ٣ نیمه شب و من و صدای آواز نامجو که نمیدانم بر خلاف دیگران که از او بدشان می آید من دیوانگی اش را دوست دارم و فریاد هو هو کشانش را، یک جور مستی خاص در ساز و آوازش هست که دوستش دارم.....

 

             این کژ و راست می روی

                               باز چه خورده ای بگو

             مست و خراب می روی

                              خانه به خانه می روی

             با که حریف بوده ای ؟ 

                               بوسه ز که ربوده ای ؟

            زلف که را گشوده ای؟

                            حلقه به حلقه مو به مو 

            خورده میت سبو سبو

                          راست بگو نهان مکن

تا اینکه روز یکشنبه مادر و پدر آمدند و من هم دوشنبه بار بستم و برگشتم و هر چه آنها تماس می گیرند که برگردم تا آخر تعطیلات آنجا باشم هزاران بهانه می آورم برای فرار....

آخر نمی دانند در میانشان احساس غریبگی دارم و سالهاست که با آنها غریبه شده ام ....

تنهایی ام را بیشتر دوست دارم...

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸ساعت٢:۱٤ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()