حرف تنهايي من

چرا اینقدر فاصله می گیری از بودنهای من؟

آمدی درست وقتی که هیچ بودم . آمدی وقتی هوای نفس کشیدنم  را پر کرده بودند از بوی دروغ  و درویی وقتی نوشته‌هایم  بوی مردگی می‌داد و خنده‌هایم رنگ باخته بود .

آمدی از عشق گفتی ... از دوست داشتن

در لحظه هایی که دیوار اعتمادم را موریانه ها خورده بودند

 آمدی لحظه ای  که یکی  مرا جار می‌زد روی نمکهایی که ترک ترک شده‌اند بر زخم کهنه دلم. باور نمی‌کنم که در کویر هم می‌شود خودت را دو بار از آسمان بشنوی و باز در انعکاس شوره‌زارها به خودت بر بخوری

هنوز سر از پیله‌گی‌هایم در نیاورده‌ام و تو به دنبال پروانگی‌هایت می‌پری. چقدر بنویسم و تودر سکوت بخوانی از من. من از سکوت می‌ترسم. گرچه از مرگ و عدم نمی‌هراسم. سکوت تو بی‌تابم می‌کند.

تو در چندمین دهه از سال‌های من می گذری که چله نشنیم را می‌خواهی و من باید معصومیت تمام دعاها را در کف دست‌هایم به آسمان بپاشم و باز به انتظار باران هی‌ بکشم ریاضت بی عشق بودن را

تا به کی حرفهایم را ناتمام بریزم توی گلویم و بشکند هق هق خود را در بازتاب همین پنجره بسته

می خواهم نفس بشکم در هوای لطیف دوست داشتن...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت۱٢:٤٥ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()