حرف تنهايي من

من می ترسم

نگاهم یخ زده

بی روح بی روح

صدایم سردشه....

انگار دنیا هم منو پس زده

دنیا هم نمی فهمه خاموشی ام را

گاهی احساس یک مجسمه سرد و بی روح تمامی مرا فرا میگرد

من می ترسم

از اینهمه سکوت ام می ترسم

دلم به سوسویی خوش است که مرا می خواند

می ترسم آن نیز خاموش شود

نوری که حس بودن و ماندن را به من هدیه می دهد

گرمی می بخشد سرمای درونم را

 می ترسم!!

می ترسم در این جهانی که مرا پس می زند

به یکباره خاموش شود...

می ترسم

می ترسم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت۱۱:٢٧ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()