حرف تنهايي من

این متن لطیف و زیبا نوشته ی دوست عزیزی به نام هیچ هیچ می باشد

نام واقعی ایشان را نمی دانم , از او برای این احساس لطیفش متشکرم

این نامه یا داستان کوتاه زیبا را برای دخترم پارمیدا نوشته است...در وبلاگ خودش هم نوشتم...

بر آستانه ی در ایستادم.نگاهم خیره ماند به گیسوان گویا که شبش.آرام و زیبا روبروی آینه نشسته بود و شانه می زد بهشان و من می مردم.
این از دور پاییدنش هم برای من شده بود نیاز!
کارش که تمام می شد چشمش به من که می افتاد وقتی می فهمید دقایقی است که او را دزدکی می پایم ، وقتی اشکهای روی گونه هایم را می دید ، که با لبخندی بر لب همراه بودند ، جلو می آمد و دستش را دور گردنم حلقه می کرد.بعد سر بالا می کرد و چشم می دوخت به چشمهای بارانیم.
یک جفت چشم بارانی میان یک چهره ی معصوم ، میان خرمن آنهمه مو ...
انگار که همه چیز بود.
خسته که می شدیم ، بغلش می کردم و مثل یک شاهزاده روی تخت کنار خودم می خواباندمش.بعد در حالی که خرمن گیسوان سیاهش را نوازش می کردم ، برایش قصه می گفتم.چشم از من بر نمی داشت و صورتم را با نگاهش می کاوید.
پلکهاش کم کمک سنگین می شدند و چشم که بر هم می گذاشت ، معصومیتش وصف ناپذیر می شد.دیوانه کننده می شد.طاقت دیدن آنهمه ناز را نداشتم.توی بالکن ، زیر نور ماه روی صندلی نعنویی سیگاری می گیراندم و خیره می شدم به آنهمه خانه با چراغ های روشن و خاموش.به آنهمه خانه با آنهمه چهره ی متبرک به نفس خدا  که هیچکس حواسش بهشان نبود.
زندگی عجیب تر از تصورت خواهد شد در لحظاتی که تو هستی و یگانه دخترت!

+نوشته شده در جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت۳:٠٥ ‎ق.ظتوسط مریم | نظرات ()