حرف تنهايي من

نگاه می کنم به تن رنجورش و خالی بودن دستانم و روحی که فریاد می کشد از اینهمه ظلم...

نمی دانم چه کنم در گردابی اسیرم که هر لحظه مرا به عمیق ترین دردها می بلعد و زبان فریادم در سکوت خویش می میرد...

 

*******************************************************

دلم نمی خواهد دائم در گذشته سیر کنم

اما بعضی زخمها هستند هر چقدر هم که کهنه باشند اما گاهی سر باز می کنند

زمانی سر باز میکنند که تحریک شوند...

گاهی عقده هایی درون انسان شکل می گیرند که هر چقدر هم بخواهی نادیده اش بگیری یک حرکت باعث می شه عقده سر باز کند دقیقا مثل یک زخم عمیق ...

مثل حرفهاو کنایه هایی که روح انسان را مثل خوره می جوه ... می خواهی دفن اش کنی , این کار را هم می کنی اما یه حرف  و یک کنایه دیگر !!!  حتی اگر  یک سال و سالها از اون کنایه گذشته باشه باعث میشه دوباره زنده بشه...

کنایه هایی که دردآورند حتی اگر خیلی ساده باشند!!!

اما همین که لب می گشایی از زخم عمیق این کنایه ها می گویی اونقدر برایشان غیر قابل تحمل است که بر تو برچسب عقده ای یا کینه ای می چسبانند

اما نمی دانند که این کنایه ها عشق را در انسان می کشد...

وقتی همه چیز نادیده گرفته میشه... وقتی حتی دیده نمی شوی ... وقتی بودنت بی ارزشترین بودنهاست....

کنایه ها زهر میشند

و

آغوش می شود زندان!!!

زندانی که زندانبانش به زندانی اش عشق نمی ورزد او را  در خود می پیچد و تازیانه اش می زند و لحظاتی بعد رهایش می کند تا زمانی دیگر.....

 

********************************************

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت۳:٢٤ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()