حرف تنهايي من

تا کی باید گم شوم میان این همه شتابزدگی روزمره گی ها که آنچنان من را در خودش پیچ و تاب می دهد که گاهی صدای شکستن روح ام را می شنوم!!!

قیریچ ، قروچ...... آنچنان این روح بینوا می شکند که درمانش دیگر محال است...

تا کی باید سکوت کنم در برابر اینهمه بی رحمیها....

تا کی باید فریادهایم را خفه کنم در این گلوی بیچاره که دیگر توانش بریده است

و این اشکهایی که گاهی چنان سرازیر می شوند که حتی دیگر حیا هم نمی دانند یعنی چه... حتی کوچه و خیابان هم دیگر برایشان مهم نیست  وقتی بخواهند ببارند... می بارند .. بی محابا

سکوت ام..... سکوتی که همیشه همه جا همراه منی ....

سکوتی که می رقصی با دردهایم... می نوشی غمهایم..... سکوت ام که با سکوت ات چنان مرا از همه دنیا می گیری که من می مانم و تو!!!

سکوت ام چنان مرا بلعیدی که سراپا شده ام سکوت !!! در من پیچیدی ... در من رقصیدی.... در من ریشه کردی... قد کشیدی.....

با من چه کردی؟؟!!!

 

+نوشته شده در جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ساعت۱:۱٩ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()