حرف تنهايي من

پرُم ... پُرم از نبودن

ازتهی شدن!!!

از نیست شدن!!!

بی معناترین من شده ام...

من؟؟ چه کلمه عجیبی است... من نیست شده

دیگر از گم شدن گذشته است

همچو آرزویی گمشده از یاد رفته ام

در میان دره هایی پر از رنج احاطه شده ام

هر چه فریاد می کشم فقط خودم می شنوم

سقوط کرده ام در این دره ی سیاهی

که فقط سیاهی است و بس

گاهی وسوسه ی نوشیدن  شراب چنان مرا در خود می پیچد!!

حال و هوای مستی... شاید مرا از سیاهی برهاند

نمی دانم

شاید نوشیدم!!

شاید!!

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ساعت٢:٥٩ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()