حرف تنهايي من

چه مدت گذشته است ؟!

نمی دانی ...

اونقدر اسیر .. ... این نقطه ها شدی بس که دلت فریاد دارد و همه ی آن را نهان می کنی در این ..... ها , گم می شوی میان شان , اما برایت هر یک از این .... ها تفسیرها دارد, تفسیرهایی که شاید صدها صفحه بشود از آن نوشت

مثل این؛  ......

که

گاهی حرفهایی  چنان دلت را !!! نه دلت , دیگر از دلت چیزی نمانده .. روحت را له می کند که از بودن و نفس کشیدن بیزار می شوی.

 

به تو بی حرمتی می کنند و تو با لبخند می بخشی ,  اما وقتی می بینی با یک حرکت که نمی دانی چرا؟ مهر تایید بر این بی حرمتی می زنند تلخی عجیبی اعماق روحت را بیرحمانه می خراشد و می جود...

 

 

می گردی هی می گردی که کجای کارت اشتباه بود... نمی یابی

 

هر چه جستجو میکنی ... زیرو رو میکنی... ورق می زنی .... هیچی نمی یابی

گناه چه بود؟؟!!

هر چه بود پیدا بود.... پیدای پیدا بود

 

 

 

حرفی زیر لب  چنان روح را آتش زده است که چشمها اشکها را هر چه قورت میدهند تمام نمی شود.

 

و دوباره اسیر ..... ها می شوی!!!

اما اینبار ....ها را تمام می کنی فقط نگاه می ماند و سکوت!!!!

 

 

 

+نوشته شده در جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت٦:٢٥ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()