حرف تنهايي من

تو!!!

تو نیز شبیه من هستی... شبیه من!!!

خسته ام... خسته....

این روزها  را با خنکای نسیم خرداد روی شانه های نوشته هایی که بوی عشق می دهند خستگی میگیرم... سبک می شوم....

این روزها روح ام در من نمی گنجد قصد رهایی دارد ... قصد عاشقی!!!

و بدتر آنکه همه می خواهند تو را از پل صراط به سلامت عبور دهند که مبادا پایت را کج بگذاری

همگی پایشان را کج گذاشتند اما به تو که می رسند تماما می شوند قدیس!!!!

اما من این روزها نمیخواهم قدیس باشم.... می خواهم به جهنم قدیسان روم و به بهشت خودم.... آری بهشت خودم!!!

چرا هرگز برای عشق قانونی ننوشتند.... اگر هم نوشتند جز شکنجه هیچ نبود

تو بگو حال ... منشور عاشقی تبصره کدام ماده قانونی است که مرا اینگونه به دار فانی افکار پوسیده این مردم می کشاند تا بر نیزه های جهالت سرایدار شوم!!!

حال تو بیا قانونی بگذار بر عاشقی ات.... قانونی که در درستکاری و پاکی حکمی نراند....

و شاهد نیاور که اشعار حافظ را که خود رندانه دل می باختو ساقی بر سریر دین می‌نشاند:

رضا به داده بده وزین جبین گره بگشا

که بر من و تو در اختیار نگشاده است

من آن دیگرم هرچند تو همان باشی...

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت۳:۱٤ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()