حرف تنهايي من

سلام دوستان

 

دلم برای اینجا تنگ میشه اما گرفتارم و فرصت نمیکنم زیاد به اینجا سر بزنم

 

اما دلم میخواد بنویسم....

 

که این روزها گنگ و گیج ام...

 

یه احساسی بهم میگه قراره برم.....

 

کجا نمیدونم.......

 

اما یه احساس بهم میگه قراره که برم و باید کارهای نیمه تمام ام را تمام کنم

 

باید همه چی را روبراه کنم

 

خیلی کارها باید انجام بدم که احساس سبکی کنم

 

واقعا نمیدونم این احساس چیه............

 

 

 

این روزها دل خوشی ام سه تارم است و بس

 

با آموخته های کم ام که در مکتب خانه ی استاد محمد رضا لطفی دارم یاد میگیرم بهم دلگرمی میده

 

 

 

یه دلتنگی خیلی عجیب دارم

 

یه احساس خیلی خاص

 

انگار همه ی وجودم میخواد این زنده گی را به آخر برسونه

 

انگار دل اش میخواد دوباره همه چی را از نو شروع کنه

 

نمی دونم...... اما یه طوفان عجیبی در من شروع شده که انگار میخواد همه چی را زیرو رو کنه

 

 

 

نمیدونم شاید همان آتشفشان خاموشی که بیش از 20 سال خاموش بوده داره فوران میکنه

 

فکر کنم دیگه لبریز شده..... دیگه دل اش یه فریاد بلند میخواد یه آتیش بازی حسابی

 

 

 

باز من و یه سری خط خطی های دیوانه وارم

 

 

 

شما ببخش خواننده ی خوب من

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱:٥٦ ‎ب.ظتوسط مریم | نظرات ()